دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

درباره بلاگ

یه دختری که ...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۳

همم

کم بود تابستون :(

Toktam Rashidi

شاید باورتان نشود ولی هنوز مردمی هستند که معتقدند عزاداری مستحب و نماز واجب است. دیروقت عزاداری نمیکنند تا نماز صبحشان خدای نکرده قضا نشود!

شاید باورتان نشود ولی شب ها طبل نمیزنند تا کسی ازرده نشود!

شاید باورتان نشود واقعا ولی نه کسی گریبان میدرد نه «اوسین» میگوید نه غش میکند.

شاید باورتان نشود ولی اینقدر طبیعتشان بلند است که غذای نذری را فقط برای تبرکش میخورند و هیچ یخچالی پر از نذری نمیشود. 

شاید باورتان نشود ولی جلوی تکیه هایی که چای و شربت میدهند راه بندان نمیشود.

و اینها هم مردمند.


حالا بماند که اصلا تعزیه خیلی قبل از امام حسین هم در ایران بوده و منکر فرهنگ نمیتوان شد.

Toktam Rashidi
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۷

سیصد و‌ چهل و شش

خواب من روی کتاب و صفحات باقی

پایبندی تو به نسبیت اخلاقی 

Toktam Rashidi
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۴

سی صد و چهل و پنج

"آن شب رزم آرا به ما گفت هیچ گاه به روی خدا نماز نخوانده ایم، رو به هندوستان ایستاده ایم. و گفت باز باید خدا را شکر کنیم که رو به روسیه نایستاده ایم. همه ی عبادات ما باطل است و خدا قاصم الجبارین است.

من همیشه فکر میکردم خدا ارحم الراحمین است، و او گفت که پیغمبر در لحظه ی آخر زندگی به اطرافیانش نگاه کرد. عرض کردند بعد از شما چه میشود؟ فرمود یوم البَدتَر، یوم البَدتَر. برای همین دنیا روز به روز بدتر میشود، یوم البدتر. یک لحظه واژه اش را در ذهنم مرور کردم. یومش عربی بود و بدترش فارسی. آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان میگفت که بدتر صفت تفضیلی است. دانستم که این هم باید از حقه بازی های امثال رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل میکنند، یاس و ناامیدی را در دل ها میکارند و بعد میگویند ما آمده ایم که بهترش کنیم، قبله تان را صاف میکنیم و آنچه ما میگوییم راه راستگاری است، بدبختی بزرگ بشر از چیست؟ از همین که آدم دینش درست نباشد و نداند که نداند که نداند، یا چه میدانم، آنکس که بداند که نداند که بداند، در جهل بماند، شاید هم نماند. و آن شعر را دو سه بار تکرار کرد."

سال بلوا - عباس معروفی


کتاب های این تابستونم :

صد سال تنهایی

مگس ها

چشمهایش

جای  خالی سلوچ

جنس ضعیف

مرگ آرام

سمفونی مردگان

سال بلوا

سه شنبه ها با موری

جزء و کل رو هم دارم میخونم.

:)


Toktam Rashidi
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۱

بدون عنوان

پسره حداقل ۳ سال از من کوچیکتره

پیام داده :

س

اصل میدی

الو


من چی بگم اخه :)

دارم به این فکر میکنم که عده ای واقعا همینجوری وارد رابطه میشن، عاشق میشن ، و شکست عشقی میخورن!


آپدیت : 5 سال کوچیکتره :))

Toktam Rashidi
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۳

غیر حسن

یک سال پیش اینا...بعضی شبا خیلی ازین ناراحت بودم اینکه روزش کاری برای خودم انجام ندادم.

این تابستون مثل اینکه طرز تفکرم کاملا فرق کرده

البته کلی هم کار کردم برای خودم. هنوزم میکنم. :)


به این مهم هم دقت کنید که:

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود



Toktam Rashidi
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۶

سیصد و چهل و دو

خیلی مستقیم بهش میگم بازم نمیفهمه. چی آفریدی ای خدا؟

اتاق هم باید بگیرم امروز. کتاب هم میخوام بخونم. 

رفتم در خورشتارو برداشتم، به مامانم گفتم رُبش کمه. میگه آره دیگه حالا از منم ایراد میگیری! میگم خب آشپز ذاتی هستم، چیکار کنم؟ ای بابا ای بابا :)


الان یادم نیست
ولی فکر کنم باز خواب بحث و اینا رو میدیدم
اینقدر از بحث کردن با این آدم خوشم نمیاد که قبل از بحث باهاش استرس میگیرم،  بعد خواب میبینم که دارم باهاش بحث میکنم! :)
همینقدر


 به جایی میرسی که از آدما، حتی کسانی که یه زمانی دوست نزدیکت بودن، چیزایی میفهمی که خودشون شاید کلی تلاش کردن که نفهمی! بعد اصلا خودتم منزوی میشی و از خیلی ها بدت میاد. و اون بدبختا روحشونم نمیدونه که تو چرا ازشون بدت میاد.
برای همینه که به آدما اصرار نمیکنم که حرف بزنن. البته اینکه خودم خیلی خوب حدس میزنم هم هست. ولی حدس هم خیلی اوقات نیاز به تایید داره.
و خیلی وقتا حدس میزنم ولی نمیپرسم چون میترسم حدسم درست باشه. چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ من میدونم چی شد، خیلی خوبم میدونم. و خیلی عذاب وجدان دارم به خاطرش.

من خواسته ام رو خواهم گفت و مقاومت خواهم کرد و تسلیم خودخواهی و لجبازی دخترای لوس نمیشم. همین! 
Toktam Rashidi
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۴

سی صد و چهل و یک

دیشب کم خوابیدم و روز رو بیرون بودم. بعد اومدم نشستم سر کار. ساعت ۱۱ اینا تموم شد و من سردرد داشتم و شدیدا خسته بودم...

بعد با اون حالم باید بشینم با کسی بحث کنم که به هیچ صراطی مستقیم نیست و از من میخواد کاریو بکنم که اون میخواد، در عین حال سعی کنم کاری نکنم که کسی به حق ناراحت بشه *. منم که عمرا زیر بار خودخواهی افراد برم. بعدش هی به در میگم دیوار بشنوه، که نمیشنوه! بیچاره در، بیچاه در!

الان بدخواب شدم و سرم درد میکنه، صدای یک جوجه هم از بیرون میاد ، چند شبه میاد.

خب آخه یه آدم چقدر میتونه خودخواه باشه آخه؟ 


منم هی فضا رو تلطیف کنم هی هیچی نگم چون برام ارزش نداره. نا سلامتی کلی هم از من بزرگ تره. ولی به سن نیست دیگه، به سن نیست.


*یعنی ناراحت بشه و من هم بهش حق بدم که ناراحت بشه. چون بعضیا همینجوری فرت و فرت ناراحت میشن، که خب به درک اصلا بشن.


Toktam Rashidi
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۵

لطفا

لطفا بیاین سعی کنیم به خاطر احساسات شخصی و خودخواهی خودمون آرزوی مرگ افراد رو نکنیم.

:(

Toktam Rashidi
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۴

سی صد و چهل: از رنجی که میبرم

فلانی میگه اون دنیا تو رو از زبونت آویزون میکنن. گفتم راست گفته. بهمانی گفته آره این جمله رو باید با طلا نوشت. ولی بهمانی که از فلانی خوشش نمیومد، هان؟
کلی تلاش در راضی کردن من برای اینکه برم شمال.
برم شمال؟ برو، کلی خوش میگذره آب و هواتم عوض میشه دوستاتم هستن. الف* هست! من کلی به این امید بودم که الف هست! ولی الف نیست.
برم شمال؟ همیشه نرفتنش امن تره ولی برو.
برم شمال؟ از من میپرسی نه نرو. حالا من هی بخوام بحث کنم؟!!!!
میگم کاش همون اول میگفتم نمیام و خودم تصمیم میگرفتم و کار اصلا به این بحث ها نمیکشید. مثل آیدین که همیشه از هر بحثی فراری بود. اعصابم خیلی خورد شده. میگه باید بگی همیشه، حتی اگه نخوای بری هم باید بگی که کم کم بتونی مستقل بشی. میگم خب من دو ساله میرم تهران و میام مشهد هی. دو ساله تنهایی. قبلش هم تنها بودم، ولی لوس بودم. یه کلاس زبان میخواستم برم ساعت 4 از استراحت خودش میزد که منو برسونه، خودم با اتوبوس میتونستم برم و هیچ مشکلی هم پیش نمیومد. من دو ساله تهرانم. من یکم دیگه 21 سالم میشه. و من این همه هواپیما و قطار سوار میشم! اگر اتوبوس ممکنه تصادف کنه، هواپیما هم ممکنه سقوط کنه. اصلا ممکنه من همین جا بیفتم و بمیرم همین الان. آدم وقتی عمرش تموم شد، دیگه چه فرقی میکنه؟
حالا اعصابتو خورد نکن. نه اعصابم خورد نیست!
وقتی هنوز میخواستم برم پیام دادم گفتم منم میتونم برم؟ گفت غلط کردن نبرنت. بعد گفت دلم تنگ شده برات ویدیو بفرست ببینمت. بعد گفت تا حالا اینقدر آروم حرف نزدی تکتم گفتم آروم نبود که... بلند حرف میزدم. گفت اینجوری خیلی قشنگ تره، ملیحه. میخواستم بگم متینه. بعد فکر کردم من وقتی بین آدمام اضطراب دارم و آروم نیستم. وقتی تنهام کلا فرق میکنم. میگفت آره اینجوری خیلی خوبی. ولی بین آدما هی اینور و اونورو نگاه میکنی، عصبی میشی و گاهی عصبانی. راحت نیستم بین آدما.

کتاب میخونم، هی کتاب میخونم.
صبح به محدثه پیام دادم. امیدوارم شماره ی خودش باشه و امیدوارترم که زودتر جواب بده. از کنکور به این ور یک کلمه هم باهاش حرف نزدم در حالی که اون تنها دوستم بود توو اون چهار سال. شاید البته فکر میکرد اون سال ها که کلی درگیر بودم، برام مهم نبوده ولی من همیشه دوستش داشتم و دارم و خیلی برام عزیزه، خیلی. من کلا آدم بی وفایی هستم، بی وفا و بی پروا. همیشه بچه ها بهم میگفتن تو اذیت نمیشی اینقدر مدرسه ات رو عوض میکنی؟ دوستات عوض میشن... و من اصلا درک نمیکردم. از آدما همون زمانی که بودن لذت میبردم و دوستشون داشتم برای همیشه. خاطراتشونم میموند ولی من دلم تنگ نمیشد، یا خیلی کم میشد. چند سال پیش به بچه ها میگفتم من دلم تنگ نمیشه. یا میگفتم من ناراحت نمیشم.
راست هم بود. دلم فقط برای آدمای خیلی خاصی تنگ میشه، همین الان هم و فقط از آدمایی که برام اهمیت داشتن ناراحت میشدم. ولی یه بار توو زندگیم یه نفر دلتنگی رو بهم نشون داد. منو با دلتنگی رنج داد و ما آدما نمیدونم چرا اینقدر دلمون میخواد خودمون رو اذیت کنیم. ازون به بعد بیشتر دلبسته ی آدما میشم. ازون به بعد با دوستام ارتباط عاطفی برقرار میکنم و دوستشون دارم، نه اینکه قبلا نداشتم ولی الان بیشتر دارم. نمونش همین الف، اصلا نمیدونم چرا ولی همینجوری الکی الکی دوستش دارم، هیچ احساس رمانتیکی هم نیست، جنسی هم نیست، اونقدر ها هم نمیشناسمش، صرفا دوستش دارم. دلم تنگ شده برای بچه ها دانشگاه، برای سال پایینی ها، نه همشون البته. دلم ولی برای بعضی هاشون خوب تنگ شده. محدثه هم جای خود دارد. اینا رو گفتم که بگم محدثه بین این تحول بود. بین دل من که تنگ نمیشد و حالا تنگ میشه و چقدر دوست دارم الان ببینمش و باهاش حرف بزنم. ببینه من هنوز همون آدم شلخته و بدقول و مثلا باهوشم که یه بار خیلی از دستش عصبانی شده بود.

سرم خیلی درد میکنه.
بچه ها مشکلاتشون برای اتاق حل شده انگار و همه با هم دوستن. خوشحالم که اینجوری شده. زینب پول ریخت که بلیت بگیرم، بلیت ها هم بسیار بسیار گرون. میگفت رمز اشتباهه. پرسیدم مگه این نیست. فاطمه گفت چرا. گفتم میگه اشتباهه، داد زد گفت همونه. دوباره زدم، کارت سوخت. خریدن بلیت موند برای فردا.
دومی رو هم دیشب ترجمه کردم، تا ساعت 5 و نیم بیدار بودم و سردرد داشتم و نگران بودم. الان هم نگرانم. نگران این همه نترسی. نگران این همه دایورت. نگران این همه بیخیالی. اینقدر اینا رو خوندم و نوشتم که یاد گرفتمشون، یاد که نه، حفظ شدم.
میگم میخواستم ریاضی بخونم، میگه بیخیال نخون لازم نیست. موندم اعتماد کنم یا نه. ولی اصلا باور هم که نکنم و لازم هم که باشه... تابستونم رو چرا درس بخونم.
سرم درد میکنه.
فردا باید باشگاه هم برم. میخواستم ماکارونی بپزم ولی بعدش تصمیم گرفتن سیب زمینی بخورم دیگه.

سرم خیلی درد میکنه.
دوست داشتم الان دو ساعت تا نیمه شب مونده بود و من اول ادامه ی قسمت سوم استاروارز و میدیدم و بعدش کتاب میخوندم و ساعت 1 میخوابیدم.
Toktam Rashidi