دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

درباره بلاگ

یه دختری که ...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۲۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۲۷

دویست و چهل و چهار

اول. اصلا باورم نمیشود این بلاگ این همه پست دارد... :/


دوم. یک اصلی در زندگی من وجود دارد :

بحث نکن.

تبصره 1. اگر سوتفاهم پیش آمده باشد و انسان مورد نظر مهم باشد(حالا به هر دلیل مادی یا معنوی یا هر چی)، بحث کن.

تبصره 2. اگر طرف خیلی پر رو باشد و صبرت را تمام کرده باشد و هی از ایده های بی معنی و مسخره ی خودش بگوید و بگوید همه احمقند و ... و اینقدر این کار را بکند که صبرت تمام شود!! هرچی دوست داری بحث کن و دعوا کن و بگو احمق است! :)


سوم. ببینید کی دارد درباره ی صبر حرف میزند. واقعیتش این است که من اصلا آدم صبوری نیستم.


چهارم. این را هم بگویم که بحث کردن خیلی کار بیهوده ایست در حالت کلی. معمولا درست یا اشتباه بودن طرفین اصلا مهم نیست، فقط سعی میکنند حرف خود را  به کرسی بنشانند. بعد خیلی هم به توانایی شان در بحث کردن مینازند. آقا شما هر وقت وقتی قانع شدی اشتباه میکنی، عذر خواهی کردی!!! آدم توانا و خوبی هستی. اگر توانمندی به لجبازی است که همه توانمندند، بچه های سه چهار ساله بیشتر! :/

فقط بعضی وقت ها من نیاز دارم به بعضی آدم ها بگویم احمق هستند.


پنجم. دوباره دارم "بیگانه" میخوانم. مورسو مثلا... بله میگوید چون دلیلی برای نه گفتن ندارد.


ششم. داشتم فکر میکردم اگر الان یهویی همه چی تمام شود... همچین اتفاق بدی هم نیفتاده. مثلا اگر به هر دلیلی بمیرم، برای من که همه چی تمام میشود. دیگر چیزی وجود نخواهد داشت که بخواهم بخواهمش یا مثلا نگرانش باشم.

Toktam Rashidi
۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۱

دویست و چهل و سه

اینکه یک روز همینجوری بگذاری و بروی 

بعد امروز صبح وقتی دارم آماده میشوم بیایی سلام کنی

خب

من نه از تو خوشم میاید نه بدم، اسمت بیاید هیچ عکس العملی نشان نمیدهم. یک جوری انقدر برایم طبیعی شده بودن ونبودنت که بی تفاوت شده ام. خودم هم باورم نمیشود عزیزم، تو اینقدر بد بودی که من اصلا روز های خوب آن سال کذایی را به یاد نمیآورم!!

بی تفاوت، فقط باید یاد بگیریم مثل آدم زندگی کنیم. 


+ یکی به این استاد بگوید من دوست ندارم بیاید و با فاصله ی ۲۰ سانتی متر دقیقا جلوی من بنشیند :/

Toktam Rashidi
۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۳۵

دویست و‌چهل و‌دو

سر کلاسم الان

فقط میخواستم بگم... من کلا دوست ندارم دست بدم :))) 

برای همین، فقط به کسایی که دست میدن دست میدم. بعد این شاید باعث بشه بعضیا فکر کنن ایگنورشون میکنم

ولی نمیکنم بخدا :/

Toktam Rashidi
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۳

دویست و چهل و یک

خب با تاخیر

هم تولد شما مبارک

هم عید شما

به اختصار اصلا، "تولد عید شما مبارک"

منم آره، کلاه قرمزی میبینم.


بعد این که عرضم به حضور مبارکتون،

خب پرایوسی خیلی چیز مهمیه..

و نمیدونم چرا بعضی آدما برای دوست داشتن شرط میذارن!

ولی جدا... چی ارزش داره من ناراحت بشم؟ یا حداقل ناراحت بمونم؟!*

بعد شاید یادتون نباشه، ولی یه روزی گفتم من میسوزونم، هر کسی رو یه جوری... و بدیش اینه که خودم توو اولین آتیش میسوزم.


بریم درس بخونیم که رستگار شیم.


+ داشتم فکر میکردم...

فکر میکنه من به خیلی چیزا فکر نمیکنم. این بلاگ میتونه دلیل خیلی خوبی باشه بر اینکه فکر میکنم. مثلا پست دویست و سی و یک.


++یه دوست عزیزی گفت هر از گاهی میاد اینجا ولی خیلی سر درنمیاره. الان که اینو نوشتم دیدم آره واقعا، چه سری اصلا میشه دراورد ازین نوشته های من؟


*تجربه نشون داده الان که تنهام اینجوری میگم. البته همیشه همینجوری میگم... ولی وقت عمل که میرسه؛ همون قضیه ی آتیش و اینا.

 

Toktam Rashidi
۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۵

دویست و چهل

-این حساسیت هایت هم مثل همان توجه ها ست؛

من فکر میکردم وجود ندارند، ولی بعدا ثابت شد خیلی هم موجودند.


-انقدر دوست ندارم نگاه های ناخواسته هی رویم سنگینی کنند... انقدر دوست ندارم حواس های ناخواسته به من باشند... انقدر که خدا میداند. قضیه این است که تو تا وقتی خیلی خیلی خیلی عمیق میشود  اصلا متوجه نیستی چه اتفاقی دارد میافتد. اصلا نهایتش هم این است که متوجه خودت هستی فقط، ولی نمیدانی چه اتفاقی دارد برای دیگران میافتد.

تو انقدر از خودت بدت میآمد که فکر میکردی هیچ کس نمیتواند دوستت داشته باشد، بعد بی پروا شدی. حالا تحویل بگیر!


-بعد حالا یک نفر آمده این وسط خاص شده، من نمیدانم چرا و چطور. اصلا نمیدانم چرا. یکهویی هشیار شدم... دیدم این وسط هرچه بیشتر دست و پا بزنم بیشتر فرو میروم.

یادم آمد یکی نوشته بود "بالابلندم، نمیتوانستی بیشتر از این مرا اسیر خودت کنی." :| نمیدانم کی و کِی. ولی سال ها پیش یک آدمی این را نوشته بود و من خوانده بودم و یادم مانده بود.


-هیچ وقت فکر نمیکردم موقع خوردن، یکی بیاید بشقاب را از جلویم بردارد و بگوید "تکتم، بسه! چقد میخوری!!"


-...


-میروم ریاضی فیزیک بخوانم، نوربالا یادم میآید. باز دلم تنگ میشود. برای آدمی که اصلا نمیدانم کیست.


Toktam Rashidi
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۰

دویست و سی و نه

شاید ببندم اینجا رو.
:/
یعنی بلاگ رسیده نزدیک جایی که همیشه بعدش دیگه بسته میشه.


در ضمن، سارتر گفته
شروع به دوست داشتن کسی کار سختی است؛ باید شجاع باشی، کنجکاو و کور.
Toktam Rashidi
۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۳

دویست و سی و هشت

تلاش در راستای کم کردن روابط اجتماعی...

"تکتم به نظرم روابطت رو کم کن اگر آزارت میده."


Toktam Rashidi
۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۰۳

دویست و سی و هفت

Oh please

|:

Toktam Rashidi
۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۲۵

دو سه شیش

همان بحث هایی که درباره ی رهایی داری را، من هم دارم.

#لورا_پالمر
Toktam Rashidi
۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۱۲

دویست و سی و پنج

اولا میروم شریعت زاده ی عزیزم را ببینم.

ثانیا، به نظر من آدم در چهل تا پنجاه سالگی نه حوصله ی نوه دارد نه بچه. نوه را حالا مشود داد دست پدر و مادرش. ولی بچه را نمیشود گذاشت و رفت. بچه در همان خود جوانی هم یعنی بیچارگی و بدبختی... یعنی میخواهم بگویم چرا بچه دار میشوید وقتی حوصله ندارید؟!

Toktam Rashidi