دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۴۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۴۱

صد و سی و سه

روش سوم : اتمام حجت! آنها از اینکه ببینند حرف شما دو تا میشود احساس قدرت میکنند. یعنی مثلا شما فلان خط قرمز را با همه دارید ولی به شخص خاصی که میرسید میگویید بیخیال. اتمام حجت کنید!
اینکه...
باشد من تمام این بدی ها را دارم. ولی حرفم همین است و همین است و همین است و عوض نمیشود!
یک آدمی به دلیلی احساس قدرت میکند و این احساس قدرت هدیه ایست که دیگران به او داده اند. شما این هدیه را ندهید. در عوض طوری رفتار کنید که انگار اصلا این طور نیست. مثلا اگر همه از عصبانیتش میترسند، شما نترسید و وقتی عصبانی است جلویش بایستید و توضیح بخواهید!
باشد که رستگار شوید

....
 مثلا اگه کسی این کارو با میم بکنه، چنان میشورش میذاره کنار که خودش نفهمه از کجا خورده
یا میم پرایم، فحش میده
ولی تو ، تکتم، مهربونی.
Toktam Rashidi
۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۴

صد و سی و‌ دو

 I am the mask you wear

... It's me they hear

Toktam Rashidi
۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۹

صد و سی و یک

گوشی بی گوشی. همین که گفتم.

Toktam Rashidi
۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۳

صد و سی

لورا پالمر

خود خود خودش


Toktam Rashidi
۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۵

صد و بیست و نه

:(


Toktam Rashidi
۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۲

دو به توان هفت

با لحن خراسانی :

به دنبال محمل سبک تر قدم زن؛

مبادا غباری به محمل نشیند! 

Toktam Rashidi
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۵

صد و بیست و هفت

او میگوید من با بقیه ی دختر ها فرق میکنم. هم از نظر بدنی و هم از نظر شخصیتی. وقتی میپرسم چرا میگوید نمیداند.


با این تفاوت که او هم یک دختر است.


هوشمندی بدن :

میدونی چقدر اوضاع وخیمه ولی بهش فکر نمیکنی. اصلا بیخیال.

و من دیگه مطمئنم! ولی بازم نمیخوام قبول کنم.


شاید نباید بگم. ولی الان یهویی به عین فکر کردم و طرز برخوردش در چنین موقعیتی. و چقدر من اون برخورد رو پسندیدم.(عین عزیز! امیدوارم به همون جمله ای که همیشه بهت میگم بسنده کنی و نپرسی دارم درباره ی چی حرف میزنم.)


:(

Toktam Rashidi
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۷

صد و بیست و شش

اول . گفت من چقدر حرف زدم. میخواستم خداحافظی کنم ولی اینو دیدم، حیفم اومد نگم.


دوم . گفت باشه  تو هم برو بخواب. هر جوری که دوست داری بخواب. اصلا توو رئال ترین حالت ممکن بخواب.


سوم . من جدیدا به شدت موودی شدم :(


چهار . هی تلاش میکنی و هی ناراحتی از اینکه اوضاع خوب پیش نمیره. سعی کن یادت بیاد... قبلا هم اینجوری شدی، میتونی در بیای از این مشکل. ولی مسئله ای که هست اینه که تک تک اینا رو تنها  داشتی. الان همه رو با هم داری. سخت میشه.


پنج . یعنی میخواست از لیوان من آب بخوره؟! خب چرا؟ کوین گفت یه romantic gesture هست. من رمنتیک جسشر رو قبول نمیکنم.


شش . گفتم ببخشید که اینقدر فکر میکنم. گفت دیوونه ای. ولی نمیتونم آخه. هنوز حتی باورم نمیشه. هنوز نمیدونم چرا اصلا به بعضی آدما اینقدر شانس میدم برای موندن توو زندگیم.


هفت . دارم به اون چیزی فکر میکنم که احسان یه بار گفت : فلان چیز بود، تو هم میدونستی، فقط نمیخواستی قبول کنی. شاید. میگم من برای همه صاحب نظرم،  به خودم که میرسه هیچیِ هیچی نیستم.


هشت . دارم به خودم میگم اینا جزییاتن. منم میدونم جزییاتن. مثلا اگه یکی یهو غافلگیرت کنه نباید بعدا بهش فکر کنی. منم فکر نمیکنم خب. واقعا فکر نمیکنم. ولی جزییات تاثیر میذارن، نه؟ دارم به خودم میگم تکتم برو درس بخون. دارم به خودم میگم منم که قبل از امتحان برای همه سوال حل میکنم و درس توضیح میدم و آخرش از همه کمتر میشم :) مثل اون امتحان برنامه نویسی اول دبیرستان. راستی، چرا زندگی اینجوری تکرار میشه؟


هشت پرایم . الان دارم ادیت میکنم : به این فکر میکنم که حتی نمیدونم میخوام چیکار کنم.


نه . دلم تنگ شده حتی! ولی باید درس بخونم.


ده . نشستم مثل احمقا لاک زدم. و احتمالا پاکش کنم چند ساعت دیگه. میگم تکتم، تو که اینقدر دترمایند بودی دیگه چرا؟


یازده . شاید به خاطر اون رابطه س که به این چیزا حساس شدم. <همه چیز باید واقعیِ واقعی و ایده آل باشد یا اصلا نباشد!> حساس شدم.


دوازده . برای هیچ کسی که مهم نیست. چرا برای من مهم باشه؟


سیزده . کاش میشد دوست داشتن یه رابطه ی متقابل بود. برای هر دو نفری یک و فقط یک مقدار گسسته در عشق یا نفرت وجود داشت و اونا فقط میتونستن همون مقدار رو نسبت به هم داشته باشن. خسته کننده میشد، ولی ناراحت کننده نبود. اینقدر هم مجبور نبودیم با آدمایی که دوست نداریم تعامل کنیم.


چهارده . ببین چقدر حرف دارم. من اصلا قرار نبود بنویسم.


پانزده . میفهمه. ولی نه اونقدری که من فکر میکردم.


شانزده . به چه گناهی؟ به گناه بی پروایی. به گناه امنیت دادن به آدما. به گناه اینکه مهم نیست تو چیکار کنی، من با خودت دوستم نه با گذشته ت یا حتی آدمی که هستی. به گناه کنجکاوی زیاد...


هفده . الان دیدم مکانیک تمرین گذاشت. تاریخ نذاشته هنوز ولی فکر کنم برای دوشنبه. جمعه تمرین برای دوشنبه. بعد من نباید عصبانی بشم آخه؟


هژده . اون فیلمی که توو انجمن دیدیم. بچه ها گفتن مرده Daddy issue داشت. من هرچی فکر میکنم نمیفهمم. اون صرفا از باباش بدش میومد، ولی نه به خاطر اینکه به مامانش توجه بیشتری کرده؛ به خاطر اینکه ولشون کرده و رفته. بعد خب، من اسم این نفرت رو نمیذارم عقده ی ادیپ. به نظر من فیلم بیشتر پیام اگزیستیانسیالیستی داشت. اشتباه خودش رو پذیرفته بود با تمام عواقبش و سعی میکرد دیگه اشتباه نکنه، سعی میکرد مثل کسی که تجربه ش کرده و میدونه بده نباشه. چه ربطی به عقده ی ادیپ داره دیگه نمیدونم.


نوزده . داشتم میگفتم زنه خیلی سریع تصمیم گرفت. من بودم اصلا این کار رو نمیکردم. یک نفر گفت "شرقی های درون گرا!" من یک بار هم سر کلاس تنظیم خانواده یه چیزی گفتم که استاد کلی مسخره م کرد. <من خیانت رو میبخشم.> اصلا بخشیدن هم کلمه ی درستی نیست، چون اگر ناراحت بشم، ناراحتیم به خاطر حسادتم نیست. پس مسئله ای پیش نیومده که نیاز به بخشایش من داشته باشه اصلا.


بیست . یک نفر دیگه گفت فیلم سریع تر از چیزی که احساس میکنی پیش میرفت.تو اینجا 90 دقیقه دیدی، برای اون سه ساعت طول کشیده. بنده استدلال کردم که نخیر، من 90 دقیقه دیدم و برای اوت حداکثر همون 90 دقیقه طول کشیده! من همینجوری که حرف نمیزنم آخه، اونم توو جمع به اون بزرگی. و در هر صورت، سه ساعت هم کمه برای همچین تصمیمی.


احساس میکنم دارم دیپرس میشم دوباره. خب کوزه گر دهر...

Toktam Rashidi

یه حالت از من هست بعد از امتحان. اینکه مغزم خودش شروع میکنه فکر میکنه به سوالا و راه حل ها و باگ در میاره. بعد هی میگم فکر نکن بابا، من ناراحت میشم، گوش نمیکنه. الان توو اون حالتم! بعد خب آخه هشت ساعت!!! سر جلسه بودم. این لامصّب اصلا چطوری میتونه فکر کنه هنوز؟


داشتم با کوین حرف میزدم. بهش گفتم میدونی من همیشه همه ی حرفام و استدلال هام منطقم و همش برای بقیه س. به خودم که میرسه : اولا باید صد درصد مطمئن باشم. ثانبا اصلا مهم نیست مطمئن باشم یا نه، احساساتی عمل میکنم. یعنی یه حالت صفر و یکی بدی دارم. اگه احساساتی بشم دیگه هیچی حالیم نمیشه. اینقد ازین حالت بدم میاد.


همشون میگن "تو فرق میکنی" و هر کدوم یه دلیلی داره. دوست ندارم این جمله رو.


دارم به این فکر میکنم که گزارش کار ننویسم و برم شعر بخونم به جاش. بعد به این فکر میکنم که این یک ماه آخر ترم چقدر کار دارم... خیلی کار دارم. دارم به این فکر میکنم که مکانیک رو حذف نکنم و نهایتش اینه که بیفتم. بعد به نمره ی چند نفر توو امتحان قبلی که معصومه بهم گفت امشب و من میدونم یه سری آدم صرفا خرخونن... خرخون و خرنویس. از خودم بدم اومد. ولی خب بیخیال.


میگفت : این خفن بازیا چیه آخه؟ امتحان معقول بگیره معقول هم نمره بده همه برن پی کارشون.


بعد این حالتی که هست درباره ی خودم، دوباره. نمیتونم بفهمم چرا. چرا آخه؟(بذارین روشنگری کنم. این اون حالت اول پست نیست)


+

این کوزه گر دهر هم..... چنین جام لطیف ساخته و باز هم بر زمین میزندش!*

جام لطیفم از رو نمیره!!


++آهان یک مسئله ای! اینستاگرام خواهر دارد. عفت خواهرش را حفظ کنید!!


*جامیست که عقل آفرین میزندش / صد بوسه ز مهر بز جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ میسازد و باز بر زمین میزندش!

خیام

Toktam Rashidi
۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۴

صد و بیست و چهار

هشت ساعت سر جلسه ی امتحان باشی 

خب بعدش دلت بغل میخواد :(

Toktam Rashidi