دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۲۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۰

شصت

:(


اسم تو‌ بارونه

عطر تو همراشه 


چیزه...  امشب‌ میرم مشهد :) 

Toktam Rashidi
۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۸

پنجاه و نه : خودت حفظم کن

خب چند تا چیز


اولیش این که از خودم تقدیر میکنم برای این همه پیش بینی درست!


و اینکه... همیشه از این میترسم یک نفر باشه که بتونه من رو کنترل کنه. و بدیِ کنترل شدن اینه که اولش خودت نمیدونی داری کنترل میشی. و من هم الان شاید نمیدونم. بد تر از اون اینه که یه آدم باید چقدر قدرت داشته باشه که بتونه من رو کنترل کنه. من به راحتی کنترل نمیشم.  تقریبا یک سال پیش بود که به یه سری موضوعات اینقدر طبیعی رفتار کردم و در عین حال از وسط همشون هم رد شدم که دهن همه باز موند. آخرش الف گفت فلان چیز بود ولی تو نمیخواستی قبول کنی. نمیخواستم قبول کنم، هنوزم کامل قبول نکردم چون دلایلم کافی نیستن. ولی با همه ی اینا، من کنترل نشدم.

یا قبل از اون حتی، که نمیخواستم وابسته بشم و وابسته نشدم.

از دیشب همش دارم فکر میکنم و میترسم. من نباید کنترل بشم. و متاسفانه در مقابل این موجود قدرت ندارم. هیچ احساسی، هیچ فاکینگ احساسی، هم در کار نیست. ولی من تحت کنترلم :|


تقریبا تمام زندگیم، قدرت غالب دست من بوده. این یکی از خوبی های درون گراییه، دیگران اصلا اونقدر نمیدونم درباره ات که بتونن کاری بکنن. ولی خب الان دیگه اونقدر "منزوی" نیستم. الان ولی یه استثنایی هست. یه جایی توو زندگیم، یه آدمی توو زندگیم، که کنترل ندارم روش. روو خودم هم کنترل ندارم! و جالب این جاست که یه آدمه صرفا. مثلا طوری نیست که بهش علاقه داشته باشم و وا بدم یهو. فقط به طرز عجیبی قویه. خیلی قوی تر از من.


ولی این اتفاقا که میافتن جزییات زندگی هستن. کلیتش همونه که بوده و عوض نمیشه. خوبه همه چی. ولی کاش میشد نترسید. کاش قوی تر بودم.


خدایا، چی آفریدی؟

Toktam Rashidi
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۸

پنجاه و هشت

خر سواری هم بلد نیستم.


+(یکی از ورژن های خیلی قدیمیش...) به یاد اون شبی که داشتم میمردم از تعجب : 


سخی شیر خدا دردم دوا کن

مناجات مرا پیش خدا کن

چراغای روغنی نذر تن تو

به هر جا عاشق است دردش دوا کن

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان

گریه کنیم زار زار های های دلبر جان

اندر دیار علی آن شاه مردان

نظرگاه گر رویم با تو نگارا

بگیریم دامن شیر خدا را

بگرییم تا خدا رحمش بیاید

نهیم بر چشم خود قفل طلا را


Toktam Rashidi
۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۲

پنجاه و هفت

اینکه در هر بحث مربوط و‌ نامربوطی (به خودتون) شرکت کنین و نظر بدین و همه اش هم چهار تا جمله رو تکرار کنین، به هیچ وجه دلیلی بر خفن بودن شما نیست، به‌حضرت عباس!! 



منم در ضمن هیچ احساسی ندارم.  برای همین ترجیح میدم کلا راجع به اتفاقاتی که افتاده صحبت نکنم. با هیچ کس. 

Toktam Rashidi
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۸

پنجاه و شش

ای خدا قسم به رازم

که ازت نبوده پنهون

... 

Toktam Rashidi
۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۷:۲۰

پنجاه و‌ پنج

ایشون با من «مشورت» میکنن. سوالم اینه که...  بهتر از من پیدا نکردی، نه ؟ :)  اونم برای مشورت!  خودت مهمی، ولی دغدغه هات به هیچ ور دلم نیستن.  یعنی، از نظر من اینا اصلا دغدغه نیستن.  :))  از من به تو‌ نصیحت یه آدم بهتر پیدا کن! 


و مسئله ی بعدی این‌ که ؛ تصمیم گرفتم یه آزمایشی انجام بدم.  این دوستمون رو اگه ببینم این بار ؛ من سلام نکنم ببینم چی میشه :))  خیلی جالب میتونه باشه.  


کدوم دیوونه ای ساعت ۷:۲۰ صبح شاهین نجفی گوش میده؟ سر درد میگیری دختر!  :(


Toktam Rashidi
۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۵

پنجاه و چهار

کلاس فیزیک ۴

حل تمرین فیزیک  ۴

تمرین های فیزیک ۴

بچه های سر کلاس فیزیک ۴


و‌ من کماکان مامانمو میخوام.  :(


امشب نوشت :

خب ببین! برای من "این باقیِ سمّی ست که پیش تر خورده ام" !!! برای تو چی؟ چقدر بدشانسی که اینقدر منو میبینی :)

خدایا، هیچ وقت هیچ بنی بشری، یا بنت بشری، رو در رودربایستی با تکتم قرار نده! آمین!

Toktam Rashidi
۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۴

پنجاه و سه

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم


سرم به شدت درد میکنه. به شدت.

+مامانمو میخوام.

Toktam Rashidi
۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۳

پنجاه و دو

اینکه با بعضیا چقدر خوش میگذره :)  چقدر دوست دارم همتون رو. 


و این احساس عجیبم...  که باید تظاهر کنم یه چیزایی وجود ندارن، رسمی رفتار کنم و... 

اصلا شما بزرگ باشید.  من نمیخوام بزرگ شم! 

تو طبیعی رفتار میکنی و درباره ی چیزایی که میدونی، خیلی هم میدونی، سوال میپرسی.  چطوری میتونی؟

Toktam Rashidi
۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۵

پنجاه و یک :)

همیشه گفتن با ترس هات مواجه شو! منم توو دست شویی با تو مواجه شدم :)


اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی بر او تازیم و بنیادش براندازیم!


بعله، بنیادش براندازیم. بنیاد مکانیک تحلیلی رو هم براندازیم.


همه ها، یعنی همه میگن "تکتم چقدر خوب شدی جدیدا، چقدر خوشحالی". اینکه خودت و یک سری از واقعیت های اطرافت و آدم های اطرافت رو قبول کنی... اینکه به خانوادت اهمیت بدی، اینکه با آدم های جدید آشنا بشی، دوست پیدا کنی(نه زیاد ها، ولی خب یه تعدادی) ، اینکه از کارهات، از درست، از همه ی این شلوغی ها و سختی ها لذت ببری ، این که به این جمله ی خودت عمل کنی(این کار رو اصلا میکنم چون سخته!) ، اینکه خودت رو هرجوری که هستی دوست داشته باشی و اصلا گور بابای بقیه و فکراشون! اینا همش باعث میشه خوشحال باشی.

حتی اگر کسانی باشن که بعضی وقت ها اذیتت کنن، اعصابت رو خورد کنن، حرصت رو دربیارن، ناراحتت کنن.. حتی اگر از کار دوستای نزدیکت خوشت نیاد، بازم خوشحالی.


:)

Toktam Rashidi