دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

درباره بلاگ

یه دختری که ...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۲۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۹

دویست‌ و بیست و سه

گرفتاری زیاد‌. 

Toktam Rashidi
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۹

سه تا دو : رزولوشن طور

خوشحال باشم

درس بخونم ، کتاب زیاد بخونم

ورزش کنم

و برای خودم گل طبیعی بخرم. 

Toktam Rashidi
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۶

دویست و بیست و یک

:(

Toktam Rashidi
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۴۷

بیست بیست

قبل از اینکه کاری برای کسی بکنید،

به این فکر کنید آیا ارزشش رو داره یا نه. 

حتما فکر کنید‌. 

Toktam Rashidi
۲۴ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۹

دویست و نوزده

یک اصلی در زندگی هست :

وقتی حوصله نداری درس بخوانی، بگو به درک و درس نخوان و یک کاری بکن که حوصله اش را داشته باشی.

فردا هم با خانواده ات برو بیرون و خوش بگذران

شبش هم برو مهمانی و به همه فحش بده!

آفرین!!


......


تگ ها را دیدم این را یادم آمد 

یک بار الف-عین گفت از همین کار هایی که دختر ها میکنند بکن :)))

بعد سیاوش قمیشی هم میگوید : "الکی بگم جداشیم تو بگی که نمیتونم"

البته این خواننده ها یک کم زیادی کنترل فریک هستند. ولی خب همین کارهایی هست که دختر ها میکنند.

این فاصله انداختن ها بعضی وقت ها خوب است، برای اینکه طرف قدر چیزی را که دارد بداند*. نه برای اینکه اینقدر کمبود دوست داشته شدن داشته باشی که به این وسیله بخواهی درستش کنی... یک اکس داشتیم، یادش بخیر، اینجوری بود. یک بار حتی گفت آنقدر احساس دوست نداشته شدن میکند و آنقدر اینسِکیور است که برای اینکه این مشکلاتش حل شود حرف جدایی را پیش میکشد! البته ایشان یک بیمار روانی بیش نبودند و این حرف ها هم نشانه ی بیماریشان میباشد(با لحن نقطه سرِ خط) بعد مثلا من با تمام دوستانم اعم از دختر و پسر قطع رابطه کرده بودم به خاطر ایشان، درس نمیخواندم که فکر نکند من به درسم بیشتر از او اهمیت میدهم(!)، با خانواده هم یک رابطه ی خیلی فاکد آپی داشتم که اصلا نگو و نپرس. بعد ایشان احساس دوست نداشته شدن مینمودند :) و مثلا منی که هر ماه یکی دو روز از درد میمیرم، میگفتم دلم درد میکند، میگفت نه تو اینجوری میگویی که من بیشتر به تو توجه کنم :)) بیشتر نگویم، شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل!

و اینکه الف-عین جان! من یک همچین تجربه ی "قشنگی" دارم!

هی دلم میخواهد بیشتر درباره اش بنویسم.... همین شد که من خیلی اعتماد به نفسم را از دست دادم و همه اش فکر میکردم هیچ اهمیتی ندارم. هیچ دوستی هم نداشتم... این هم بود که تووی دبیرستان اینقدر Odd بودم که همان هایی هم که نزدیک بودند یک جوری رفتار میکردند. بعد آمدم و بچه ها هرطور شده حالی ام کردند که آقا تو مهمی! آقا تو خوبی**! آقا تو بدنت خوب است! موهات خوب است! خوشگلی! اصلا قیافه به درک، تو خوبی!! خوب هم اگر نباشی، مهمی! این وسط نقش آقای الف، و آقای عین و کوین خیلی زیاد بود.حالی ام کردند اگر من نِرد تر از بعضی هایشان هستم این موضوع اصلا خنده دار نیست و صرفا ویژگی من است. اینکه من اعصابم زود خورد میشود، اینکه صبور نیستم ویژگی ام است و به این موضوع فکر کردند و سعی کردند درستش کنند! (خیلی تعجب کردم اینجا) آدم ها نشستند با هم حرف زدیم و تفاوت هایمان را پذیرفتیم و دانستیم تفاوت ننگ نیست و خیلی هم خوب است و هر کسی هم که با ما فرق میکند احمق نیست.

آنها من را همین طوری که هستم قبول کردند و دوست داشتند. نگفتند بد است که تمام دوستانم پسر هستند و به پسر ها بیشتر میتوانم اعتماد کنم.*** مخصوصا اینکه دوستان من خودشان بودند و خودشان خیلی ایزی**** بودند. یک جاهایی احساس کردم دارم قضاوت میکنم، ولی محیط اینقدر خوب و امن بود که جرات داشتم بگویم آقای گرامی، اولا که اینطور نیست، ثانیا فکر کن این قسمت از زندگی من شاید به تو ربطی نداشته باشد. یک سریشان حتی وقتی زمان مردنم نزدیک میشد میدانستند و مراعات میکردند(میکنند کماکان) مثلا الف رفت زنجبیل خرید :))))))) اصلا انتظار ندارم مراعات کنند، اصلا هم به خودم و درد هایم و اعصاب خوردی هایم حق نمیدهم، ولی قدر کارشان را میدانم. همین قدر که صداقتم را نمیبرند زیر سوال خودش یک دنیا میارزد.


من هم هی حرف میزنم و حرف میزنم و حرف میزنم. واقعیتش این است که سردم است و حوصله ی درس خواندن ندارم و ساعت 1 شب است و درصد میخواهید؟! یک چیزی بالای 92-93 اینطور هاست!

بعد فهمیدم آن اکسم اصلا چه خرِ احمقی بوده که مرا از دست داده :))  البته خودش هم میداند. (خودشیفته هم خودتان هستید در ضمن)


بعد یادم میاید نشستیم و درباره ی رابطه فکر کردیم، فکر کردیم که طرفین نباید یکدیگر را محدود کنند و اصلا رابطه نباید جای چیزی را در زندگی پر کند و صرفا یک چیز جدید است. فکر کردیم گذشته ی افراد از جهت این اهمیت دارد که تجربه شده، و آدمی که هیچ کاری نکرده باشد بی تجربه است(نگفتم بی تجربگی بد است). فکر کردیم... بعد دوستانم را دیدم که وارد رابطه شدند و کمی تا قسمتی از فکرهایشان را گذاشتند کنار! و من همین طور هاج و واج مانده بودم نگاه میکردم فقط، میگفتند قضاوت میکنی.


*البته باز هم خوب نیست. خب فاصله بیاندازی که چه بشود؟ مثل دو تا آدم بالغ، مثل دو تا دوست، بنشینید با هم حرف بزنید.

**اینجا قضیه ی کراش داشتن یک جنابی روی بنده مطرح میشود که خودش کلی داستان دارد.

***دخترانی که دیدم خیلی هاشان "زنان علیه زنان" بودند و من همیشه میترسیدم قضاوت شوم.

****به معنیِ خوبش


خودم میدانم شاید هیچ سری نشود از میان حرف هایم درآورد. یک کلاف هم نیست که سرش را گم کرده باشی، چند تاست. میتوانی دنبال چند سر بگردی. :)

Toktam Rashidi
۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۸

دویست و هژده : واقعیتش این است!

الان الف میآید میگوید میدانستی وقتی حالت خوب نیست زیاد مینویسی؟

واقعیتش این است که من وقتی میآیم مشهد چند روز اول را فقط میخوابم. بعد حالا شما بیایید یک پریود خیلی عجیب و درد سوراخ سوراخ شدن دیشب و دستم که تا بازو درد میکند را هم به آن اضافه کنید. نخوابم؟ این همه بی خواب و خسته بودم، اصلا کار خوبی کردم خوابیدم.

فردا میرویم بیرون. یک جایی که نمیدانم اسمش چیست صبح املت بخوریم. همه اش میگویم مگر مجبوریم؟ اینجا واقعیتش این است که من خیلی تنبل نیستم و از بیرون رفتن* هم چندان بدم نمیآید. مشروط بر اینکه به آدم هایی باشم که دوستشان دارم. مثلا نروم بام تهران و الف جلوی عین-ر درباره ی من حرف بزند! یا مثلا یک آدمی نباشد که دایما مرا قضاوت کند و از بزرگ ترین افتخارات زندگی اش هم قضاوت نکردنش باشد! یا مثلا با عمو ها و عمه ها و از همه این ها بهتر!! زن عمو های گرامی ام نباشم :)) با همین پدر و مادر و خواهر و یک چند نفر آدم آرام که هی برایت تصمیم حق به جانب طور نمیگیرند اگر بروم خیلی هم خوش میگذرد، خیلی هم دوست دارم.


الف گفت نمیداند فاز ما چیست. واقعیتش این است که فکر میکنم خیلی از بچه ها به فاز ما فکر میکنند و نمیفهمند چیست. و خیلی ها هم خیلی فکر های پیشرفته تری شاید بکنند، از جمله آقای کاف با آن سوال های چیز دارش! میدانی من از جرات-حقیقت اصلا خوشم نمیآید ولی کنجکاوی خودم مهم تر است. و دوبار بازی کردم دیدم چی پرسیدند! خیلی دیوثید بچه ها. حالا بگذریم، بحث فاز بود. واقعیتش این است که من خودم هم نمیدانم، او هم نمیداند. یعنی شاید این قضیه خیلی با قضایای شما ها فرق میکند. اینجا خیلی باید واقع بین باشیم و سعی میکنیم باشیم.


بعد آمدم گفتم دلم تنگ شده. واقعیتش این است که اصلا از آن دلتنگی هایی نیست که به سببشان نتوان کار کرد و مثلا آب بخورم بعد یک ساعت فکر کنم "وااااایییی او هم آب میخورد" :)) نمیدانم چیست. کارهایم را میکنم(غیر از خواب). و کلا زیاد هم یادم نمیآید این چند روز آخر چه گذشت(قبل ازان را که تقریبا اصلا یادم نمیآید) ولی همین قدر هست که وقتی فکر میکنم لبخند بزنم. یک طوری انگار از خاطره ها خوبی هاش مانده باشد. با اینکه خیلی دقیق یادم است چقدر دعوایش کردم.

و اینکه واقعا نمیدانم چی شد که من آن آدمی شدم که "وقتی به خیلی ها دروغ میگوید" بیاید یک گوشه ای یواشکی و تمام راست ها را به من بگوید. و اینکه میدانم این حالت نه برای او و نه برای من شاید پایدار نباشد. اینقدر واقع بین، یعنی بزرگ شده ام؟!


و اینکه عزیز من ، وقتی تو خودت اینقدر حدس های خوبی درباره ی دیگران میزنی، بدان و آگاه باش دیگران همین حدس ها را درباره ی تو میزنند و خیلی هایش هم درست است.


*یعنی طبیعت. بازار را نمیگویم. اصلا حالم از بازار به هم میخورد!

Toktam Rashidi
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۱

دویست و هفده

رفتم دکتر گفت احتمالا کم خونی. بعد آزمایش خون دادم و دستم احتمالا تا 10 روز دیگر کبود میماند و کبودتر میشود.
یه آمپول هم داد که افتاد از دستم و شکست.


+هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری اعتراف کنم. ولی خب کردم.
الانم خب خون رفته ازم، بیحال شدم.
Toktam Rashidi
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۲۵

دوبستو شانزده

اومدم مشهد 

و به تفاوت بین نسل ها فکر میکنم

Toktam Rashidi
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۲

دویست و پانزده

بله من خیلی زیاد پست میگذارم ولی حالم خوب است ‌. 


۸ مارس هم روزی است برای خواستن برابری بیشتر. که بعد نیایند مثلا بگویند انسان ها برابرند ولی مرد ها برابر تر!  یا انسان ها برابرند، ولی زن ها که انسان نیستند !

زن هم وقتی میگوییم یعنی جنس مونث انسان ، نه کسی که پرده ی بکارت نداشته باشد ! بیایید لطفا به خاطر داشتن و نداشتن همچین چیز پستی بین خودمان جدایی نیندازیم و زن را اینقدر حقیر نپنداریم و علیه خودمان نباشیم. 


البته من میدانم فقدان قدرت استدلال در زنان یکی از پیامد های مستقیم جهان مردسالار است در حدی که خودشان حماقت خودشان را مسخره میکنند و میگویند دختر است دیگر. اینجا به این فکر میکنم که کسی که خودش تن به این مسئله تن داده و فکر میکند جای زن تووی پستوی خانه است و کارش هم آشپزی و ارایش برای شوهر...  کسی که همچنین الان فکر میکند من حسودم که این چیزها را مینویسم و این ها همه اش از درد بی شوهریست!  اصلا لیاقتش همین است و نباید به حقوقش برسد :|

Toktam Rashidi
۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۵

Two hundred fourteen

.. . And when my life becomes too real

Toktam Rashidi