دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۳۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۰

صد و هفتاد و یک

چرا من از فیزیک پایه خوشم نمیاد؟

چون دقیق درس نمیدن.  یه سری کلیات بدون دلیل!!!  میگن بهمون.  مخصوصا فیزیک ۴، از دیروز کلی فکر کردم که فرض های بدیهی(!)  کتاب رو توجیه کنم و بعضا نتونستم این کار رو بکنم :| خب که چی بشه آخه؟


الانم سرم درد میکنه. 

این دبیرستانی ها هم ریختن توو دانشکده ، سر و صدا میکنن. 

این شاخ بازی هارو کجای دلم بذارم دیگه.  

Toktam Rashidi
۲۷ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۲

صد و هفتاد

به اون مرحله از زندگیم رسیدم که میخوام‌ فرار کنم!  

دوباره یه جای جدید و آدمای جدید :| و همین آش و‌همین کاسه ، چون مشکل از منه و‌ من که عوض نمیشم. 


بعضی وقتا اعصابم خورد میشه که نمیتونم کاری بکنم.  آدمایی که وقتی ناراحت بودی کلی باهات حرف زدن ، کلی چیزاتو بهشون گفتی.  بعد وقتی ناراحتن چیزی نمیگن. یا تو‌ شنونده ی خوبی نیستی یا بهت اعتماد ندارن یا هردو. 

و‌‌من ناراحتم خب.  اولی رو‌ که هستم، دومی رو هم که باید باشم لابد.  :(


و‌ تویی که بخدا نمیدونی چقد دوست دارم باشی! 


Toktam Rashidi
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۴

صد و شصت و نه

بنده که مدت ها بود «شب خوش گفته بودم خواب را» دیشب یه چیزی حدود ۱۰ ساعت خوابیدم. بعدش بیدار شدم دیدم داره برف میاد :) 


+از ادعای الکی خیلی بدم میاد.  همیشه میگم کسی کخ میدونه حرف نمیزنه. 

++دارم سعی میکنم دوستای دخترم بیشتر بشن. ولی نمیشه گاهی. 


Toktam Rashidi
۲۶ دی ۹۶ ، ۰۶:۲۷

صد و شصت و هشت

میدانی ، شروع به دوست داشتن کسی کار خیلی مهمی است ؛

باید قوی باشی، کنجکاو‌ باشی و کور! 


تهوع، ژان پل سارتر

Toktam Rashidi
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۰

صد و شصت و هفت

:(


یکم بعدا تر : بی خواب و‌ تشنه و‌‌ مضطرب دو عالم! 

Toktam Rashidi
۲۴ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۵

صد و شصت و‌ شش

خب، مشکل از جایی شروع شد که ما با یه استادی درس برداشتیم

و بعد کل ترم از ترس افتادن مکانیک میخوندیم

اینقدر که الان امکان داره مکانیکی که تا شب امتحان میترسیدیم بیفتیم رو ۲۰ بشیم حتی.  

بعد تابستون ریاضی فیزیک خونده بودیم و بلد بودیم  و برای میانترم نخوندیم و نمره مون اصلا جالب نبود نسبت به دانشمون! خب درد داره دیگه!! 

بعد پس فردا امتحان ریاضی فیزیک یک داریم و خسته ایم.  هی سعی کردیم تلقین نکنیم و دو تا قهوه خوردیم و از زیادی کافئین سردرد گرفتیم.  بعد اینقدر گرسنه بودیم که نزدیک بود بوفه رو بخوریم!  بعدش برگشتیم سر درسمون، ولی نمیدونستیم چی بخونیم، خسته هم بودیم.  بعدش پاشدیم اومدیم اینجا. و استرس داریم ، و غمگینیم. 


Toktam Rashidi
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۰

صد و شصت و پنج

کاش ابرا بیان این طرف

برف بیاد

بارون بیاد

... 

Toktam Rashidi
۲۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۷

صد و شصت و‌چهار

بعد از اون همین  بیخوابی خوابیدم 

و نیم ساعت بعدش با جیغ ساکنین اتاق جلو بیدار شدم 

حتی رفتم پایین، درو باز کردم...  خواستم یه چی بگم بهشون ، که مثلا چه خبره؟ آرومتر؟ ولی برگشتم.  


من هر چی هم مکانیک بلد باشم ، اگه نخوابم، میفتم!  واقعا دارم میگم. 

سرم هم درد میکنه. 


+ جالبه میخوان کمک کنن‌.  شما مرهم نداری ، حداقل به دردام اضافه نکن.  

++تو بگو عوضی، ت  بگو فلان، تو بگو بهمان.  من نه با این آدم هستم نه قراره باشم، دوستشم ندارم.  ولی میدونی چرا وقتی شما ها ناراحتم میکنین بهش پناه میبرم؟ چون حتی اگر از دستم ناراحت باشه ، توضیحم رو می پذیره.  بعدش میگه مهم نیست ، یه کاری میکنه یادم بره کلا. 

+++خلاصه اینکه زندگی خودم به خودم مربوطه :(

Toktam Rashidi
۲۲ دی ۹۶ ، ۲۲:۱۸

صد و شصت و‌سه

دیشب که کم خوابیدم

توو هواپیما هم خیلی خوابم میومد ولی نشد بخوابم.  امان از بچه های لوس! 

بعد اومدم خابگاه بازم بیشتر از نیم ساعت خوابم نبرد

رفتم دانشگاه ، ساعت ۹ برگشتم که بخوابم!  ولی عربده ها شروع شدن! 

باز دوباره شب امتحان من و عربده های این ها. 


من باید بیشتر مراقب رفتارم باشم.  :| اصلا من و چه به احوالپرسی 

:|

و اینکه، نصف چیزایی که میخواستم بگم رو فراموش کردم، از خستگی. 


+بنده باز دارم حدس میزنم. و اصلا نمیخوام چیزی که حدسش رو میزنم درست باشه :|


++ چرا اینجوری رفتار میکنه؟ :/ قبلا اون اصرار داشت کسی نفهمه ما با هم حرف میزنیم حتی ، الان منم که این شده دغدغه م.  اونقدر برام مهم نیست، ولی بعضی وقتا مثل یه آدم خیلی خیلی خیلی نزدیک به من رفتار میکنه، و هیچ ابایی هم ازین کار نداره. قبلا اینجوری نبود. 


+++ خوشم‌ نمیاد ازم بپرسن کجا میری ، از کجا میای ، کجایی، و با کی. یه مینیمم شعوری باید برا آدما قائل شد آخه. شاید دو هفته پیش نمیدونستم، ولی الان دیگه میدونم دارم چیکار میکنم. 

Toktam Rashidi
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۷

صد و شصت و دو

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

لیکن چنان مگو که صبا باخبر شود

Toktam Rashidi