دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

درباره بلاگ

یه دختری که ...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۰

سی صد و پنجاه و نه

آدم ها اصولا قدر چیز هایی که دارند، و شاید تلاش خاصی برای بدست آوردنشان نکرده اند، را نمیدانند. بعد چند تا اتفاق میافتد:

یا از دست نمیدهندش و تا آخر عمر همینجوری زمین و زمان را حرص میدهند. این را دیده ام.

یا از دستش میدهند و آنوقت تازه میفهمند چی از دستشان رفته، تازه میفهمند چقدر مهم بوده و حالا که نیست یعنی چی. این را هم دیده ام. وقتی پیام میداد و میگفت هیچ کس را هیچ وقت مثل تو دوست نداشته ام.

یا در شرف از دست دادنش قرار میگیرند. این جوری میشود که میترسند و قدر میدانند و وابسته میشوند شاید. اینجوری میشود که فکر میکنند. البته فقط عاقل هایشان فکر میکنند، بقیه همینجا هم فکر نمیکنند. این را هم دیده ام.


تو هی سعی میکنی، و من هی بی تفاوت. تو هی میگویی این هم برای تو، و من خوشحال میشوم، ولی باز هم بی تفاوت. آن اتفاق کذایی به خاطر همین «به خاطر تو» ها دارد کمرنگ میشود ولی. ولی میشد که نیفتد و کذایی نشود ، یا میشد من آدم نبودم و ناراحت نمیشدم.

حالا من هی دارم قدرتمندتر میشوم ولی از قدرتم خوشم نمیآید. 


یک آدمی یک روز آمد و همان روز رفت و باعث شد کابوسی درست شود که نمیدانم کی از یادم برود. و من کماکان فکر میکنم نمیارزید.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۵
Toktam Rashidi

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی