دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۴

سی صد و چهل: از رنجی که میبرم

فلانی میگه اون دنیا تو رو از زبونت آویزون میکنن. گفتم راست گفته. بهمانی گفته آره این جمله رو باید با طلا نوشت. ولی بهمانی که از فلانی خوشش نمیومد، هان؟
کلی تلاش در راضی کردن من برای اینکه برم شمال.
برم شمال؟ برو، کلی خوش میگذره آب و هواتم عوض میشه دوستاتم هستن. الف* هست! من کلی به این امید بودم که الف هست! ولی الف نیست.
برم شمال؟ همیشه نرفتنش امن تره ولی برو.
برم شمال؟ از من میپرسی نه نرو. حالا من هی بخوام بحث کنم؟!!!!
میگم کاش همون اول میگفتم نمیام و خودم تصمیم میگرفتم و کار اصلا به این بحث ها نمیکشید. مثل آیدین که همیشه از هر بحثی فراری بود. اعصابم خیلی خورد شده. میگه باید بگی همیشه، حتی اگه نخوای بری هم باید بگی که کم کم بتونی مستقل بشی. میگم خب من دو ساله میرم تهران و میام مشهد هی. دو ساله تنهایی. قبلش هم تنها بودم، ولی لوس بودم. یه کلاس زبان میخواستم برم ساعت 4 از استراحت خودش میزد که منو برسونه، خودم با اتوبوس میتونستم برم و هیچ مشکلی هم پیش نمیومد. من دو ساله تهرانم. من یکم دیگه 21 سالم میشه. و من این همه هواپیما و قطار سوار میشم! اگر اتوبوس ممکنه تصادف کنه، هواپیما هم ممکنه سقوط کنه. اصلا ممکنه من همین جا بیفتم و بمیرم همین الان. آدم وقتی عمرش تموم شد، دیگه چه فرقی میکنه؟
حالا اعصابتو خورد نکن. نه اعصابم خورد نیست!
وقتی هنوز میخواستم برم پیام دادم گفتم منم میتونم برم؟ گفت غلط کردن نبرنت. بعد گفت دلم تنگ شده برات ویدیو بفرست ببینمت. بعد گفت تا حالا اینقدر آروم حرف نزدی تکتم گفتم آروم نبود که... بلند حرف میزدم. گفت اینجوری خیلی قشنگ تره، ملیحه. میخواستم بگم متینه. بعد فکر کردم من وقتی بین آدمام اضطراب دارم و آروم نیستم. وقتی تنهام کلا فرق میکنم. میگفت آره اینجوری خیلی خوبی. ولی بین آدما هی اینور و اونورو نگاه میکنی، عصبی میشی و گاهی عصبانی. راحت نیستم بین آدما.

کتاب میخونم، هی کتاب میخونم.
صبح به محدثه پیام دادم. امیدوارم شماره ی خودش باشه و امیدوارترم که زودتر جواب بده. از کنکور به این ور یک کلمه هم باهاش حرف نزدم در حالی که اون تنها دوستم بود توو اون چهار سال. شاید البته فکر میکرد اون سال ها که کلی درگیر بودم، برام مهم نبوده ولی من همیشه دوستش داشتم و دارم و خیلی برام عزیزه، خیلی. من کلا آدم بی وفایی هستم، بی وفا و بی پروا. همیشه بچه ها بهم میگفتن تو اذیت نمیشی اینقدر مدرسه ات رو عوض میکنی؟ دوستات عوض میشن... و من اصلا درک نمیکردم. از آدما همون زمانی که بودن لذت میبردم و دوستشون داشتم برای همیشه. خاطراتشونم میموند ولی من دلم تنگ نمیشد، یا خیلی کم میشد. چند سال پیش به بچه ها میگفتم من دلم تنگ نمیشه. یا میگفتم من ناراحت نمیشم.
راست هم بود. دلم فقط برای آدمای خیلی خاصی تنگ میشه، همین الان هم و فقط از آدمایی که برام اهمیت داشتن ناراحت میشدم. ولی یه بار توو زندگیم یه نفر دلتنگی رو بهم نشون داد. منو با دلتنگی رنج داد و ما آدما نمیدونم چرا اینقدر دلمون میخواد خودمون رو اذیت کنیم. ازون به بعد بیشتر دلبسته ی آدما میشم. ازون به بعد با دوستام ارتباط عاطفی برقرار میکنم و دوستشون دارم، نه اینکه قبلا نداشتم ولی الان بیشتر دارم. نمونش همین الف، اصلا نمیدونم چرا ولی همینجوری الکی الکی دوستش دارم، هیچ احساس رمانتیکی هم نیست، جنسی هم نیست، اونقدر ها هم نمیشناسمش، صرفا دوستش دارم. دلم تنگ شده برای بچه ها دانشگاه، برای سال پایینی ها، نه همشون البته. دلم ولی برای بعضی هاشون خوب تنگ شده. محدثه هم جای خود دارد. اینا رو گفتم که بگم محدثه بین این تحول بود. بین دل من که تنگ نمیشد و حالا تنگ میشه و چقدر دوست دارم الان ببینمش و باهاش حرف بزنم. ببینه من هنوز همون آدم شلخته و بدقول و مثلا باهوشم که یه بار خیلی از دستش عصبانی شده بود.

سرم خیلی درد میکنه.
بچه ها مشکلاتشون برای اتاق حل شده انگار و همه با هم دوستن. خوشحالم که اینجوری شده. زینب پول ریخت که بلیت بگیرم، بلیت ها هم بسیار بسیار گرون. میگفت رمز اشتباهه. پرسیدم مگه این نیست. فاطمه گفت چرا. گفتم میگه اشتباهه، داد زد گفت همونه. دوباره زدم، کارت سوخت. خریدن بلیت موند برای فردا.
دومی رو هم دیشب ترجمه کردم، تا ساعت 5 و نیم بیدار بودم و سردرد داشتم و نگران بودم. الان هم نگرانم. نگران این همه نترسی. نگران این همه دایورت. نگران این همه بیخیالی. اینقدر اینا رو خوندم و نوشتم که یاد گرفتمشون، یاد که نه، حفظ شدم.
میگم میخواستم ریاضی بخونم، میگه بیخیال نخون لازم نیست. موندم اعتماد کنم یا نه. ولی اصلا باور هم که نکنم و لازم هم که باشه... تابستونم رو چرا درس بخونم.
سرم درد میکنه.
فردا باید باشگاه هم برم. میخواستم ماکارونی بپزم ولی بعدش تصمیم گرفتن سیب زمینی بخورم دیگه.

سرم خیلی درد میکنه.
دوست داشتم الان دو ساعت تا نیمه شب مونده بود و من اول ادامه ی قسمت سوم استاروارز و میدیدم و بعدش کتاب میخوندم و ساعت 1 میخوابیدم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۱
Toktam Rashidi

نظرات  (۱)

"hatred"

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی