دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۸

دویست و هژده : واقعیتش این است!

الان الف میآید میگوید میدانستی وقتی حالت خوب نیست زیاد مینویسی؟

واقعیتش این است که من وقتی میآیم مشهد چند روز اول را فقط میخوابم. بعد حالا شما بیایید یک پریود خیلی عجیب و درد سوراخ سوراخ شدن دیشب و دستم که تا بازو درد میکند را هم به آن اضافه کنید. نخوابم؟ این همه بی خواب و خسته بودم، اصلا کار خوبی کردم خوابیدم.

فردا میرویم بیرون. یک جایی که نمیدانم اسمش چیست صبح املت بخوریم. همه اش میگویم مگر مجبوریم؟ اینجا واقعیتش این است که من خیلی تنبل نیستم و از بیرون رفتن* هم چندان بدم نمیآید. مشروط بر اینکه به آدم هایی باشم که دوستشان دارم. مثلا نروم بام تهران و الف جلوی عین-ر درباره ی من حرف بزند! یا مثلا یک آدمی نباشد که دایما مرا قضاوت کند و از بزرگ ترین افتخارات زندگی اش هم قضاوت نکردنش باشد! یا مثلا با عمو ها و عمه ها و از همه این ها بهتر!! زن عمو های گرامی ام نباشم :)) با همین پدر و مادر و خواهر و یک چند نفر آدم آرام که هی برایت تصمیم حق به جانب طور نمیگیرند اگر بروم خیلی هم خوش میگذرد، خیلی هم دوست دارم.


الف گفت نمیداند فاز ما چیست. واقعیتش این است که فکر میکنم خیلی از بچه ها به فاز ما فکر میکنند و نمیفهمند چیست. و خیلی ها هم خیلی فکر های پیشرفته تری شاید بکنند، از جمله آقای کاف با آن سوال های چیز دارش! میدانی من از جرات-حقیقت اصلا خوشم نمیآید ولی کنجکاوی خودم مهم تر است. و دوبار بازی کردم دیدم چی پرسیدند! خیلی دیوثید بچه ها. حالا بگذریم، بحث فاز بود. واقعیتش این است که من خودم هم نمیدانم، او هم نمیداند. یعنی شاید این قضیه خیلی با قضایای شما ها فرق میکند. اینجا خیلی باید واقع بین باشیم و سعی میکنیم باشیم.


بعد آمدم گفتم دلم تنگ شده. واقعیتش این است که اصلا از آن دلتنگی هایی نیست که به سببشان نتوان کار کرد و مثلا آب بخورم بعد یک ساعت فکر کنم "وااااایییی او هم آب میخورد" :)) نمیدانم چیست. کارهایم را میکنم(غیر از خواب). و کلا زیاد هم یادم نمیآید این چند روز آخر چه گذشت(قبل ازان را که تقریبا اصلا یادم نمیآید) ولی همین قدر هست که وقتی فکر میکنم لبخند بزنم. یک طوری انگار از خاطره ها خوبی هاش مانده باشد. با اینکه خیلی دقیق یادم است چقدر دعوایش کردم.

و اینکه واقعا نمیدانم چی شد که من آن آدمی شدم که "وقتی به خیلی ها دروغ میگوید" بیاید یک گوشه ای یواشکی و تمام راست ها را به من بگوید. و اینکه میدانم این حالت نه برای او و نه برای من شاید پایدار نباشد. اینقدر واقع بین، یعنی بزرگ شده ام؟!


و اینکه عزیز من ، وقتی تو خودت اینقدر حدس های خوبی درباره ی دیگران میزنی، بدان و آگاه باش دیگران همین حدس ها را درباره ی تو میزنند و خیلی هایش هم درست است.


*یعنی طبیعت. بازار را نمیگویم. اصلا حالم از بازار به هم میخورد!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۳
Toktam Rashidi

نظرات  (۲)

من اولش پست رو دیدم که طولانیه ، فکر کردم سوگ نامه ای چیزی برای استیون هاوکینگ نوشتی . من خیلی دوستش داشتم . حیف شد . مریم میرزاخانی و استیون هاوکینگ و خیلی های دیگه که دوستشون داشتم یهو رفتن . 
پاسخ:
مریم میرزاخانب رو دوست داشتم و دارم.  استیون هاکینگ رو‌ نه. 
چرا ؟
پاسخ:
یکم بعضی جاها زیادی چرت گفته فکر میکنم :) و اینکه این آخرا بیشتر نقش سلبریتی داشت تا فیزیکدان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی