دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۷

ناراحتم - دفاع - لورا پالمر

میدونید من اصلا دوست ندارم برای کارهایی که میکنم توضیح بدم و اگر هم شما از کار من خوششتون نمیاد و یا چمیدونم شبیه اون تکتمِ ایده آلی که فکر میکردید هستم ، نیستم...اینکه شاید دیگه تکتم نیستم، این مشکل من نیست. نهایتا اینه که خودتون ازین مسئله ناراحت بشید. چون اگر من رو ناراحت کنید من هم ناراحتتون میکنم.

من یه ویژگی خیلی خیلی خیلی بد دارم. همونطوری که خیلی وقتا خیلی مهربونم، وقتایی هست که خیلی بی رحمم. خودمم میدونم. یه کاری رو میکنم، چون میدونم مثلا فلانی خیلی ناراحت میشه ازین کار. یعنی حتی این نیست که بکنم و ندونم ناراحت میشه. با علم بر اینکه ناراحت میشه این کارو میکنم. و تصمیم هم ندارم عوض بشم. ولی این ویژگی بد خودم رو قبول دارم و مثلا اگر روزی دوست پسر داشته باشم و بعد یه روزی بذاره بره، من این ویژگی خودم رو یکی از دلایل رفتنش میدونم. ولی بازم نمیخوام عوض بشم، حداقل الان نمیخوام.

ولی همونطوری که دارید میبینید من ویژگی بد خودم رو میدونم، و دارم میگم که با علم به این مسئله انجامش میدم. مثلا نمیگم بده من باید تغییر کنم، بعد هم با یه حالت لوسی بگم خب این دفعه نه، از دفعه ی بعد دیگه نمیکنم. فکر میکنم این از ویژگی های ثابتم هست. ولی نمیدونم.


من بازم دوست ندارم توضیح بدم کارم رو. ولی در رابطه با پست قبل و به عنوان اطلاعات عمومی، جالبه بدونید که "واو" در مکالماتش با من حتی یک بار هم از کلمه ی "ولنتاین" استفاده نکرده. و برای من هم مهم نیست. یک دوستی اومد گفت بیا فیلم ببینیم باهم، منم گفتم باشه. بعد گفتم چی ببینیم؟ گفت "تو انتخاب کن، صرفا میخوام باهات فیلم ببینم." و ناگفته نماند که ایشون فیلمی رو که میخواست با من ببینه عملا تنها دید چون من همش خواب بودم.

بعد من یه نظر کلی میدم ، یه چیزی که همه تون قبولش دارید. مثلا میگم فلانی مصنوعیه. نه به خاطر اینکه حسودم یا ازش بدم میاد یا هرچی، میگم چون واقعا مصنوعیه! بعد همین شما ها میاین به من میگین قضاوت نکن و قضاوت کار بدیه.

من شاید خیلی آدم بدی باشم، ولی ادعا نمیکنم خوبم حداقل. لقمه ی بزرگ تر از دهانم هم بر نمیدارم.

شاید الان ندونم دارم چیکار میکنم، ولی فکر نمیکنم شما بتونید وضعیت من رو بهتر از خودم متوجه ببشید. چه اینکه شما نه اصلا میدونید قضیه چیه و نه احساسات من رو دارید.

قضاوت. خیلی برام جالبه کسی که به یک بار توپید به من که قضاوت نکن! بعد خودش نه فقط  راجع به من، راجع به همه اینجوری قضاوت میکنه. من با این همه علم بر شخصیت و موقعیت دوستم "میم"، به خودم حق نمیدم قضاوتش کنم و فقط پیش بینی میکنم چه کاری رو میکنه و چه کاری رو نمیکنه و پیش بینی هام هم درستن،  همونطور که همه مستحضر هستید.


خیلی جالبه که کسی که چقدر زود قبح کارها و حرف هایی از بین میره، و بعد آدم هایی که به نظرم خجالتی بودن، خجالت رو مقابل خودشون شرمنده میکنن. بعد اینجا خودش میگه خودت خواستی، یکی میگه تو فلان و بهمانی و به این فلان فلان شده اجازه میدی این کارو بکنه در حالی که به من ندادی و من چقدر دلم میخواستم اینجوری و اونجوری و من خشم دارم و فلان و بهمان، یکی میگه منظوری نداره همینه دیگه و هار هار میخنده، یکی میگه اخم کن. خب من که از کسی نظر نمیخوام. ولی فکر کنین ببینین کدوم یک ازینا شایسته ی حرف زدن هستن؟

همیشه گفتم من به قضایا از بیرون نگاه میکنم. من فمینیستم و با اینکه فلان حرف رو فلان جا نباید زد جلوی دخترها/پسرها ، مخالفم. من میخندم و شما همه فکر میکنید بدم، اشکالی نداره، فکر کنید. ازینی که هست مگه بدتر میشه؟

ولی باز هم من به قضایا از بیرون نگاه میکنم، کلّی نگاه میکنم. و راحتی من دلیل نمیشه که شما بیاید تجربه های جنسی خودتون رو به من بگید!! به هیچ وجه نمیشه. منم نمیخوام بدونم. اگر جایی لازم باشه بدونم، مثلا بخوام درمورد چیزی تصمیم بگیرم، خودم میپرسم، مطمئن باشید. غیر از اون، بدونید که من نه سبکم ، نه روانشناسم و نه دوست دارم این چیزا رو درباره ی شما بدونم.

این رو هم بدونید که *خجالت نکشیدن" با "دریدگی*" فرق میکنه، حداقل از نظر من.


مسئله ی دیگه ای که میخواستم بگم اینه که من لجباز نیستم. و اصولا وقتی بفهمم دارم اشتباه میکنم، اشتباه خودم رو قبول میکنم (و قبول اشتباه به معنای کنار گذاشتن اشتباه نیست.) ولی پیش میاد که اینقدر ناراحت باشم که  یک کارهایی رو انجام بدم، یا ندم. مثلا دیروز سرم اگر میرفت، وارد اتاق شفیعی نمیشدم. اگر دقت میکردید، من قبول داشتم کارش زیاده و به سیستم وارد نیست. ولی رفتارش قابل توجیه نیست با این چیزا. و اینکه، اوکی اون اونجوری برخورد کرد با من، من نمیتونم بایستم و حرف بزنم باهاش. من دیروز کار خاصی نداشتم، و اینقدر خسته بودم که اصلا کار خاصی نمیتونستم انجام بدم. ولی اینو به همه میگم : ما در برابر وقتی که از دیگران میگیرم مسئولیم. اون ساعت 10 به من گفت تا یک ساعت و نیم دیگه درست میشه. ساعت 11 گفت برو چک کن تا وقتی درست شد! در حالی که هنوز نامه رو نفرستاده بود پایین. ساعت 3 نامه رو فرستاد. حدودا ساعت 4 درست شد. و تازه حالا این مشکل من نیست! بنده تا ساعت 10 موندم دانشگاه(اینم مشکلم نیست). شما بیاید بگید اینکه تا 10 موندی به ربطی به شفیعی نداره، من دوست دارم، ناراحتم نمیشم.


و آخرین چیزی که ازش ناراحت شدم... شاید برم با خودش حرف بزنم. من این حدود رو نمیفهمم. (الان ناراحت نیستم، دیشب شدم) و خب ناراحتیم هم اصلا از نفهمیدن حدود نبود آخه. صرفا خوشم نیومد، از فکر هایی که قراره بعدش بیاد، از قضاوت هایی که این دفعه حتی مهم نیست درست باشه یا نادرست، ولی نمیخوام باشه.


این یک مسئله قدیمیه نسبت به بقیه ی چیزهایی که گفتم، ولی الان که ناراحتی هام داره یادم میاد... اینکه، بله من فکر میکنم تو نمیفهمیدی، و از اون بدتر! حتی الان هم متوجه نیستی. من برای زندگی تو تصمیم گرفتم. چون زندگی خودم هم درگیرش بود. الان هم از این همه غر و "خشم" و همه ی اینا خسته شدم. ازینکه به یک جمله ی من گیر بدی و بعد از یک سال بیای بگی فلان حرفی که زدی فلان بوده. باشه خب، تو حرف منو قبول نداری منم حرف تورو قبول ندارم. و این خیلی طبیعیه!! ما قرار نیست مثل هم فکر کنیم. اینکه تو خودت با این همه "تجربه" ای که داشتی و من ازشون بی خبر بودم و اصلا هم برام مهم نیست چیکار کردی و نکردی، بیای با من دعوا کنی که چرا فلان کارو کردی و فلان حرفو زدی و ... اینکه بیای دعوا کنی؟!  اینکه زندگی خودم بوده و براش تصمیم گرفتم، درحالی که تو زندگی خودت رو درگیر زندگی من کرده بودی و روو ی اون هم تاثیر میذاشت. و اینکه کاری که من کردم، بهترین کاری بود که میشد انجام داد، با فرض اولیه اینکه من نمیخواستم با تو باشم. و برای نخواستنم لازم نیست دلیل داشته باشم. همیشه بهت گفتم تو خوبی و دروغ نگفتم، ولی من نمیخواستم.
منت این کار سر تو نیست. و تو هر کاری که بکنی نمیتونی بفهمی من چقدر اذیت شدم. منم نمیفهمم تو چقدر اذیت شدی، ولی نمیگم حتما و قطعا من بیشتر اذیت شدم. من خودم رو در برابر آدمایی که بهم وابسته میشن مسئول میدونم. و مجبور میشم ضربه بزنم، مجبور میشم کاری بکنم که ازم بدشون بیاد. من نمیتونستم، و نمیتونم. تو که اینقدر عاقلی، به این فکر کن که اگر اجازه میدادم باشی و بعد با کسِ دیگه ای هم بودم، اون وقت چجوری میشدی؟! تو که با یک جمله اینجوری "خشمگین" شدی. به این فکر کردی آیا؟! به نتایج حرفایی که میزنی فکر میکنی؟ به نظرم نمیکنی. آره من فکر میکنم بیشتر میفهمم. ولی ادعا نمیکنم ناراحتی تو کمه. صرفا میدونم که نمیدونی داری چیکار میکنی. اینارم که نوشتم به خاطر ناراحتی تو نبود، نوشتم که خودم راحت بشم. که نشدم البته.

نمیدونم بقیه ی دخترا چجورین. من پسر نیستم ، و خلاف چیزی که خیلی هاتون فکر میکنید نباید هم پسر میشدم. من دختر هارو نمیشناسم، و نمیدونم چقدر ویژگی مشترک دارم باهاشون. اصلا هم برام مهم نیست. من این راهو اینقدر اومدم که نمیتونم برگردم. اگر قراره بگید دخترا گیر میدن به یه جمله و دیگه خوبی هارو نمیبینن و هی به همون فکر میکنن ولی، باید بگم نه حداقل الان و اینجا اینطور نیست. من خوبی هارو میبینم. ولی این خوبی ها دلیل بر این نیست که بدی هارو نبینم(البته خیلی پیش میاد بدی هارو نادیده بگیرم). این خوبی ها دلیل نمیشه از کارهایی که دوستام میکنن ناراحت نشم. خوبی ها نهایتا باعث میشن کمتر ناراحت بشم. و بازم اینکه، تو فکر کن من چقدر ناراحت بودم و اینا بهم فشار آوردن و با هیچ کس نتونستم حرف بزنم که این همه نوشتم. اینا خیلی بیشتر از یک جمله ی موهوم هستن که "دخترانه"  بهش گیر بدم.

+اول قرار بود فقط "ناراحتم" باشه. وسط پست دیدم دارم از خودم "دفاع" میکنم.


*نمیدونم چقدر رسا بود. کلمه ی بهتری نتونستم پیدا کنم.



+خیلی ناراحتم.

-من که پیشتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۶
Toktam Rashidi

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی