دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

درباره بلاگ

یه دختری که ...

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

یکی از آکوارد ترین اتفاقاتی که میتونه برای من بیفته، دیدن این صحنه ست.

نمیدونم چرا. نمیگم مردا نباید گریه کنن. اتفاقا خیلی بده که اینجوری جنسیتی به گریه کردن نگاه کنیم. منم این کارو نمیکنم.

ولی فرض کن یه روز نشستی و داری زندگیتو میکنی. یه نفر از راه میاد میشینه چند ساعت حرف میزنه برات، وسطش گریه میکنه ، میخنده و... چند ساعت. دختر یا پسر بودنش مهم نیست؛ محکم بودنش مهمه. آدمی نیست که گریه کنه، میدونی!

آخرش به این نتیجه میرسی که این آدم چقدر دوست داشتنیه. و تو یه جاهایی اشتباه میکردی. آخرش بهش میگی خیلی چیزا رو و اونم قبول میکنه. میپرسی چرا اومده اینارو گفته بهت. اونم چند تا جواب میده که تقریبا با هیچ کدوم قانع نمیشی. ولی سرت خیلی درد میکنه.


 و اینکه Luara Pulmer بودن تو داره بازم ثابت میشه. اینکه یه چیزی توو خودت داری که نمیدونی چیه. البته این دفعه مطمئن نیستی. و نمیخوای هم مطمئن باشی چون میترسی. خیلی میترسی.

چرا اصلا باید بشه به تو اعتماد کرد؟ چرا یه آدمی که فکر میکردی خیلی محکمه، و واقعا هم محکمه!! باید بیاد این کارو بکنه؟ اونم یهویی؟ وقتی فکر میکنی میبینی خیلی هم یهویی نبوده. ولی نمیدونی، چوت قدرت اتفاقایی که افتادن هم اونقدر زیاد نبوده.

و تکتم، تو نمیدونی!


+یکی از دلایلش این بود : اینا رو گفتم که بدونی من آدم خوبی نیستم. بعد من داشتم فکر میکردم که حتی اگر تا الان فکر میکردم آدم خوبی نیستی، الان مطمئن شدم که خیلی خوبی!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۶
Toktam Rashidi

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی