دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۵

صد : دور همی

یک.  او مادرشوهر عمه ام است.  بخواهم بگویم چجوری ، میگویم مثل شریعت زاده است.  کتاب میخواند ،فکر میگند، متعصب نیست و مرا دوست دارد.  من هم دوستش دارم. دورهمی نمیآید.  گفت به خاطر من آمده. فکر میکنم راست گفت.  ولی مادرم را هم خیلی دوست دارد. میگوبد شما مثل آنها نیستید‌. 

دو. نمیگویم کیست‌ امشب سلامش کردم‌ یک طوری گفت سلام عزیزم و ازین لبخند های مضحک. بنده در دلم کلی خندیدم. 

سه.  او شوهر عمه ام است.  به زور دیپلم دارد و بسیجی است و مدافع جنگ!  من مشکلی با بسیج ندارم.  خیلی از دوستان خوبم اعضای فعال بسیجند.  ولی فکر میکنم خیلی خوب است اگر کسی که حرف میزند بداند دارد چه میگوید‌. الان هم افتاده روی دور بچه دار شدن. :( ولی بچه ها عروسک نیستند! 

چهار.  او دختر زن عمویم است. دو سال کوچکتر از من.  در شانزده سالگی ازدواج کرده و فکر میکند آدم با ازدواج کردن بزرگ میشود. فکر میکند من از او بدم میآید.  فکر میکند حسودم.  فکر میکند خودن را هم میگیرم.  و اشتباه میکند.  اولا نمیدانم در برخورد با همچین آدمی اصلا باید چه بگویم. ثانیا اصلا با آدمی که فکر میکند باید بروی فیلن سر بریدن داعش را ببینی تا بفهمی در دنیا چه خبر است اصلا چه حرفی باقی میماند.  حالا من خودم را بکشم و بگویم تو همین که بدانی داعش سر میبرد کافی ست‌.  اینکه من از تو بیشتر هم میدانم، اگر دانستن دنیا در کار داعش خلاصه میشود : داعش در اسید نیتریک مخالفانش را زنده زنده حل میکند. 

پنج. او را هم نمیگویم کسیت.  پسر است، در بیت و یک سالگی با کلی اصرار و عجله ازدواج کرده.  ازدواج که نه، زن گرفته است.  یادم میآید اصلا برایش مهم نبود کی را بگیرد، فقط میخواست زن بگیرد. 

شش‌. الان آمد!  به شدت از او بدم میآید. او نباید اینجا باشد ، ولی هست.  بدم میأید. هیچ دورهمی و افطاری ای نمیآید غیر از دورهمی و افطاری ما. او باشد من چندشم میشود، حالم بد میشود. 

هفت‌.  او دخترعمویم است‌.  سلیقه ی تحول یافته اش نظریه  ی تکامل داروین را اثبات کرده و من از این بابت خوشحالم. 

هشت.  او زینب است.  خیلی دختر خوبی است.  با همه دوست میشود‌.  یک سالش است. 

هشت. اون دقیقا نمیدانم کیست.  شاید شوهر خاله ی ناتنی پدرم باشد؟ فکز میکنم از من خوشش نمیآید. یک بار نزدیک مدرسه بودم و یکی از پشت سرم بلند گفت رشیدی!  برگشتم.  از دور سلام کردم چون دیرم میشد.  از همان موقع یک جوری سنگین است با من. 

نه.  او ناراحت است.  شوهرش مسئولیت پذیر نیست.  سه تا بچه هم دارد. الان هم از وقتی آمده دارد فکر میکند. 

ده.  او هانیه است.  یک جوری همیشه بغلم میکند احساس میکنم الان است که بترکم.  از جمله بچه هایی است که برایم نقاشی میکشیدند. 

یازده‌. او مهیاست.  دختر پسر عموی پدرم.  پرسیدم چند سالت است گفت سه سال و دو ماه.  همینقدر دقیق! 

(دارم دیوانه میشوم!) 

دوازده ‌‌. او فاطمه دخترخاله ام است. الان آمد صرفا برای اینکه من را ببیند. بغلم کرد، ازین بغل های خوب. آخرین بار نمیدانم کی بود اینطوری بغل شدم. شاید یک ماه پیش، شاید یک سال پیش. شاید همین دیروز! 

سیزده. او هم دخترعمویم است.  محدثه.  او هم نظریه انتخاب طبیعی داروین را ثابت میکند. دختر خوبی است. 

چهارده. این یکی را هم نمیگویم.  ولی فکر میکند خیلی بامزه است.  همچنین فکر میکند خیلی میفهمد.  به من هم متلک میگوید چون من چند بار جلو حرفش ایستاده ام و کار خودم را کرده ام. 

پانزده.  او امیرمحمد است.  پسرخاله ام، برادر فاطمه.  خیلی خوشگل است! 

شانزده. آن چهار نفر عمه هایم هستند‌. اصلا هم شبیه هم نیستند که بخواهم همه شان را در یک شانزده خلاصه کنم. ولی اگر توضیح بدهم خیلی طول میکشد. ولی یکی شان هست، میگوید من بی تربیتم.  چرا ؟ چون در یک جمع به همین بزرگی یک به یک احوال پرسی نکرده ام و یکهویی به همه گفتم سلام. 

هفده. او ه ی جیمی است. ‌معتقد است بعد از کردن باید ول کرد!  همین الان آمد. 

هژده. او مادرم است.  کلی استرس دارد. 

نوزده.  او پدرم است، دارد کمک میکند.  سینی به من نمیدهند میگویند نمیتوانی! 

الان نصف آدم های اینجا را نوشته ام. ‌حالم خوب نیست نمیدانم چرا. 



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۹
Toktam Rashidi

نظرات  (۱)

با افزایش شمار افراد از حدود سه و چار به بعد...حالت بد میشه

#یادعاوری :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی