دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

دوباره مینویسم

چهارمیش، یا پنجمی؟!

۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۷

صد و بیست و شش

اول . گفت من چقدر حرف زدم. میخواستم خداحافظی کنم ولی اینو دیدم، حیفم اومد نگم.


دوم . گفت باشه  تو هم برو بخواب. هر جوری که دوست داری بخواب. اصلا توو رئال ترین حالت ممکن بخواب.


سوم . من جدیدا به شدت موودی شدم :(


چهار . هی تلاش میکنی و هی ناراحتی از اینکه اوضاع خوب پیش نمیره. سعی کن یادت بیاد... قبلا هم اینجوری شدی، میتونی در بیای از این مشکل. ولی مسئله ای که هست اینه که تک تک اینا رو تنها  داشتی. الان همه رو با هم داری. سخت میشه.


پنج . یعنی میخواست از لیوان من آب بخوره؟! خب چرا؟ کوین گفت یه romantic gesture هست. من رمنتیک جسشر رو قبول نمیکنم.


شش . گفتم ببخشید که اینقدر فکر میکنم. گفت دیوونه ای. ولی نمیتونم آخه. هنوز حتی باورم نمیشه. هنوز نمیدونم چرا اصلا به بعضی آدما اینقدر شانس میدم برای موندن توو زندگیم.


هفت . دارم به اون چیزی فکر میکنم که احسان یه بار گفت : فلان چیز بود، تو هم میدونستی، فقط نمیخواستی قبول کنی. شاید. میگم من برای همه صاحب نظرم،  به خودم که میرسه هیچیِ هیچی نیستم.


هشت . دارم به خودم میگم اینا جزییاتن. منم میدونم جزییاتن. مثلا اگه یکی یهو غافلگیرت کنه نباید بعدا بهش فکر کنی. منم فکر نمیکنم خب. واقعا فکر نمیکنم. ولی جزییات تاثیر میذارن، نه؟ دارم به خودم میگم تکتم برو درس بخون. دارم به خودم میگم منم که قبل از امتحان برای همه سوال حل میکنم و درس توضیح میدم و آخرش از همه کمتر میشم :) مثل اون امتحان برنامه نویسی اول دبیرستان. راستی، چرا زندگی اینجوری تکرار میشه؟


هشت پرایم . الان دارم ادیت میکنم : به این فکر میکنم که حتی نمیدونم میخوام چیکار کنم.


نه . دلم تنگ شده حتی! ولی باید درس بخونم.


ده . نشستم مثل احمقا لاک زدم. و احتمالا پاکش کنم چند ساعت دیگه. میگم تکتم، تو که اینقدر دترمایند بودی دیگه چرا؟


یازده . شاید به خاطر اون رابطه س که به این چیزا حساس شدم. <همه چیز باید واقعیِ واقعی و ایده آل باشد یا اصلا نباشد!> حساس شدم.


دوازده . برای هیچ کسی که مهم نیست. چرا برای من مهم باشه؟


سیزده . کاش میشد دوست داشتن یه رابطه ی متقابل بود. برای هر دو نفری یک و فقط یک مقدار گسسته در عشق یا نفرت وجود داشت و اونا فقط میتونستن همون مقدار رو نسبت به هم داشته باشن. خسته کننده میشد، ولی ناراحت کننده نبود. اینقدر هم مجبور نبودیم با آدمایی که دوست نداریم تعامل کنیم.


چهارده . ببین چقدر حرف دارم. من اصلا قرار نبود بنویسم.


پانزده . میفهمه. ولی نه اونقدری که من فکر میکردم.


شانزده . به چه گناهی؟ به گناه بی پروایی. به گناه امنیت دادن به آدما. به گناه اینکه مهم نیست تو چیکار کنی، من با خودت دوستم نه با گذشته ت یا حتی آدمی که هستی. به گناه کنجکاوی زیاد...


هفده . الان دیدم مکانیک تمرین گذاشت. تاریخ نذاشته هنوز ولی فکر کنم برای دوشنبه. جمعه تمرین برای دوشنبه. بعد من نباید عصبانی بشم آخه؟


هژده . اون فیلمی که توو انجمن دیدیم. بچه ها گفتن مرده Daddy issue داشت. من هرچی فکر میکنم نمیفهمم. اون صرفا از باباش بدش میومد، ولی نه به خاطر اینکه به مامانش توجه بیشتری کرده؛ به خاطر اینکه ولشون کرده و رفته. بعد خب، من اسم این نفرت رو نمیذارم عقده ی ادیپ. به نظر من فیلم بیشتر پیام اگزیستیانسیالیستی داشت. اشتباه خودش رو پذیرفته بود با تمام عواقبش و سعی میکرد دیگه اشتباه نکنه، سعی میکرد مثل کسی که تجربه ش کرده و میدونه بده نباشه. چه ربطی به عقده ی ادیپ داره دیگه نمیدونم.


نوزده . داشتم میگفتم زنه خیلی سریع تصمیم گرفت. من بودم اصلا این کار رو نمیکردم. یک نفر گفت "شرقی های درون گرا!" من یک بار هم سر کلاس تنظیم خانواده یه چیزی گفتم که استاد کلی مسخره م کرد. <من خیانت رو میبخشم.> اصلا بخشیدن هم کلمه ی درستی نیست، چون اگر ناراحت بشم، ناراحتیم به خاطر حسادتم نیست. پس مسئله ای پیش نیومده که نیاز به بخشایش من داشته باشه اصلا.


بیست . یک نفر دیگه گفت فیلم سریع تر از چیزی که احساس میکنی پیش میرفت.تو اینجا 90 دقیقه دیدی، برای اون سه ساعت طول کشیده. بنده استدلال کردم که نخیر، من 90 دقیقه دیدم و برای اوت حداکثر همون 90 دقیقه طول کشیده! من همینجوری که حرف نمیزنم آخه، اونم توو جمع به اون بزرگی. و در هر صورت، سه ساعت هم کمه برای همچین تصمیمی.


احساس میکنم دارم دیپرس میشم دوباره. خب کوزه گر دهر...

Toktam Rashidi

یه حالت از من هست بعد از امتحان. اینکه مغزم خودش شروع میکنه فکر میکنه به سوالا و راه حل ها و باگ در میاره. بعد هی میگم فکر نکن بابا، من ناراحت میشم، گوش نمیکنه. الان توو اون حالتم! بعد خب آخه هشت ساعت!!! سر جلسه بودم. این لامصّب اصلا چطوری میتونه فکر کنه هنوز؟


داشتم با کوین حرف میزدم. بهش گفتم میدونی من همیشه همه ی حرفام و استدلال هام منطقم و همش برای بقیه س. به خودم که میرسه : اولا باید صد درصد مطمئن باشم. ثانبا اصلا مهم نیست مطمئن باشم یا نه، احساساتی عمل میکنم. یعنی یه حالت صفر و یکی بدی دارم. اگه احساساتی بشم دیگه هیچی حالیم نمیشه. اینقد ازین حالت بدم میاد.


همشون میگن "تو فرق میکنی" و هر کدوم یه دلیلی داره. دوست ندارم این جمله رو.


دارم به این فکر میکنم که گزارش کار ننویسم و برم شعر بخونم به جاش. بعد به این فکر میکنم که این یک ماه آخر ترم چقدر کار دارم... خیلی کار دارم. دارم به این فکر میکنم که مکانیک رو حذف نکنم و نهایتش اینه که بیفتم. بعد به نمره ی چند نفر توو امتحان قبلی که معصومه بهم گفت امشب و من میدونم یه سری آدم صرفا خرخونن... خرخون و خرنویس. از خودم بدم اومد. ولی خب بیخیال.


میگفت : این خفن بازیا چیه آخه؟ امتحان معقول بگیره معقول هم نمره بده همه برن پی کارشون.


بعد این حالتی که هست درباره ی خودم، دوباره. نمیتونم بفهمم چرا. چرا آخه؟(بذارین روشنگری کنم. این اون حالت اول پست نیست)


+

این کوزه گر دهر هم..... چنین جام لطیف ساخته و باز هم بر زمین میزندش!*

جام لطیفم از رو نمیره!!


++آهان یک مسئله ای! اینستاگرام خواهر دارد. عفت خواهرش را حفظ کنید!!


*جامیست که عقل آفرین میزندش / صد بوسه ز مهر بز جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ میسازد و باز بر زمین میزندش!

خیام

Toktam Rashidi
۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۴

صد و بیست و چهار

هشت ساعت سر جلسه ی امتحان باشی 

خب بعدش دلت بغل میخواد :(

Toktam Rashidi
۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵

صد و بیست و سه

میدونی،

اینجوری نیست که ازش بدم بیاد ها

ولی آخه خیلی راجع به خودش حرف میزنه

با همه هم همین برخورد رو داره

و جالب اینجاست که پسرا بهش توجه میکنن در حالی که دخترا ازش فرار میکنن. 

Toktam Rashidi
۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۱

صد و بیست و دو

بحث نکنید آقا!  خب بحث میکنی که چی ثابت بشه؟

Toktam Rashidi
۲۲ آذر ۹۶ ، ۰۸:۱۹

صد و بیست و یک

سردردی که تمامی ندارد و همه اش از خواب است 

تو هم میدانم همین مشکل را داری...  ولی نیستی

یکی دیگر هست که به نظر میرسد برایش مهم است

ولی نمیخواهم مهم باشد! 

او میفهمد و من هم میدانم که میفهمد و میداند که من میدانم که میفهمد! 


یک دوستی آمد پرسید خانه هم که هستی خوابت همینجوری است؟ یا راحت میخوابی؟ خانه که هستم آرام و راحت میخوابم، سرم هم هیچ وقت درد نمیگیرد. خانه که هستم اینقدر همه چیز خوب و‌ آرام است که حتی تکتم دلش نمیآید غر بزند. خانه که هستم وقتی میخوابم، ده نفر توو ی اتاق جلویی عربده نمیزنند. خانه که هستم اگر حالم یک کمی، فقط یک کم، خوب نباشد، انقدر همه خوبند که خوب میشوم. پس چرا خانه نیستم ؟چرا خانه نماندم؟


+خواهر استدلال هم بی عفت شد، در ضمن.  گفتم صدایت تا ته راهرو میرود ولی داری با من حرف میزنی و من فقط یک و نیم متر با تو فاصله دارم.  گفت اتاق بغلی هر شب داستانشان همین است! آقا برای من چه فرقی میکند شما یا آنها، من میخواهم بخوابم.  من حق دارم بخوابم در این خراب شده! مسئله ی بعدی اینکه، اگر اتاق بغلی هر شب سر ساعت ۱۱ شروع میکند به سر و صدا، اگر ساعت ۱۱:۳۵ جاروبرقی روشن میکند و در را باز میگذارد!!!!!  آیا عربده های تو توجیه میشود؟! 

++هی میگویم با من بحث نکنید، برای من توجیه نیاورید، توضیح ندهید.  آقا اصلا تو بگو دلت میخواهد فلان کار را بکنی ولی توجیه غیرقابل قبول نکن.  بعد من میروم یک فکری به حال خودم میکنم. 

+++اهان، یک‌ حرفی هست از یک آدم منطقی!  که منطق و تمام خواهر و برادر هایش و عمه هایش و جد و آبادش را بی عفت میکند : همه این کار را میکنند!  خب جان دلم(!)  این «همه» به احمدی نژاد هم رای دادند.  دیگر مثال از این واضح تر هم هست که بزنم که توجیه شوی؟ حالا همین «همه» مثلا دارند سر لخت لخت ساعت ۱۲:۳۰ ظهر زیر آفتاب راه میروند. تو که ادعای عقلمچت میشود چرا باید این کار را بکنی ؟

Toktam Rashidi
۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۵

صد و بیست

ای کسانی که شب خوابتان میبرد

و ای کسانی که خواب صبح بر چشمانتان حلال است

همانا اگر میدانستید چه نعمتی در اختیار شماست، تا آخر زمان خدا را شکر میکردید و از او هیچ چیز دیگری نمیخواستید! 

قدر نعمات ارزانی داشته شده به خود را بدانید! 

Toktam Rashidi
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۲

صد و‌‌ نوزده

همین جوری بی پروا بمون

تا همه برگردن و‌‌ بهت بد نگاه کنن

:(

بیشعوری دیگه ، تکتم


+یه‌ دوست داریم که هم‌ حسوده هم حساس.   که البته مهم نیست. چه اهمیتی میتونه داشته باشه اصلا؟

Toktam Rashidi
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۶

صد و هژده

حالم از همه چیز به هم میخورد! 


تکتم چیست؟  موجودی است که هیچ وقت درباره چیز هایی که خیلی دوست دارد یا خیلی دوست ندارد حرف نمیزند چون‌ میترسد. 

تکتم یک‌ موجود‌ مزخرف‌ است که همیشه دیگران را تحلیل میکند ولی به خودش که میرسد هیچی! خودش یکی است خیلی‌‌ بدتر‌ از دیگران. خودش یک‌ آتشی است که میسوزاند، اول از همه هم خودش میسوزد. 

Toktam Rashidi
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۱

One hundred seventeen

. You fucking illusionist

Toktam Rashidi